بدون شرح

اگر قصد سفر به خارج از ایران یا اقامت در کشور دیگری رو دارید حتما سعی کنید چند اصطلاح متداول پزشکی رو به زبان تخصصی و انگلیسی یاد بگیرید.مالایی ها عزیز ما وقتی انگلیسی صحبت میکنند حتی کسانی که مسلط به این زبان هستند به سختی متوجه می شن حالا خودتون فکر کنید که این عزیزان اصطلاحات پزشکی رو هم با همون زبان مالایی بیان کنند دیگه چه میشه وا مصیبتا...
چند شب پیش یکی از دوستان بسیار صمیمی در مالزی به شدت از درد پهلو و شکم در عذاب بود.از من خواست که تا بیمارستان همراهیش کنم و درنقش مترجم کمک کنم تا وضعیت خودش رو برای دکتر توضیح بده ...پس ازیکی دو ساعت معطلی در بیمارستان نوبت ما شد. ?hi how are you رو فهمیدم اما دیگه یک کلمه هم متوجه نشدم چی میگه...
واسه این که کم نیارم در پاسخ به سوالات پشت سر هم دکتر یک yes میگفتم یک no بعد دیدم خیلی داره تابلو میشه بنابر این در ادامه سوالات آقای دکتر دوتا no یک yes ...
دکتر داروهای مختلف نوشت و مابرگشتیم منزل.....از اونجا که دوستم هم تنها بود گفتم بیا پیش من که خدای نکرده اگر مشکلی پیش اومد من در کنارت باشم.
دوست عزیز ما ...چند تا از داروها رو قبل از خواب مصرف کرد ...نصف شب دیدم که صدای آه و ناله شدید میاد به سرعت رفتم بالای سرش ....رنگش مثل گچ سفید شده بود درد هم تشدید...دوباره بر گشتیم اورژانس ساعت چهار صبح بود...دکتر یکی 
دیگه بود...این بار دیگه ریسک نکردم ... هر سوالی که متوجه نمیشدم زل میزدم تو چشمای دکتر ومی گفتم : I dont know .. بعضی جوابها رو هم با ایما و اشاره حا لیش میکردم...حالا شما فکر کنید برای این که بگم شکم دوستم کار نمی کنه چه فیلمی باید بازی میکردم .

خلاصه کلام این که خدا خیلی رحم کرد هم به من هم به دوستم...شما هم این تجربیات رو جدی بگیرید لطفا....زیاده عرضی نیست یا علی .

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 14:29  توسط حميد امامي   | 

دوستان عزیز دقت کردین بیشتر ما چندر روزز از زندگی عقبیم....مثلا اگر از یکی بخواهیم کاری برای ما انجام بده یا پولی قرض بگیریم طرف در پاسخ میگه: کاش چند روز زودتر گفته 
بودی..چند روز پیش گفته بودی داشتم ها....! 
خلاصه تا این زمان که عمری از ما گذشته هر کاری کردیم نتوانستیم این چند روز تاخیر را جبران کنیم.فلذا تصمیم گرفتیم نشانی جدید اینستاگرام خودرا با یکسال آینده تطبیق دهیم به این امید که شاید این عقب افتادگی چند روزه در امور دنیوی جبران شود انشالله!
نشانی جدید اینستاگرام بنده تقدیم میشود:
                                                                              (hamidemami2015)

‎دوستان عزیز دقت کردین بیشتر ما چندر روزز از زندگی عقبیم....مثلا اگر از یکی بخواهیم کاری برای ما انجام بده یا پولی قرض بگیریم طرف در پاسخ میگه: کاش چند روز زودتر گفته 
بودی..چند روز پیش گفته بودی داشتم ها....! 
خلاصه  تا این زمان که عمری از ما گذشته هر کاری کردیم نتوانستیم این چند روز تاخیر را جبران کنیم.فلذا تصمیم گرفتیم نشانی جدید اینستاگرام خودرا با یکسال آینده تطبیق دهیم به این امید که شاید این عقب افتادگی چند روزه در امور دنیوی جبران شود انشالله!
نشانی جدید اینستاگرام بنده تقدیم میشود:
                                                                (hamidemami2015)‎

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 12:40  توسط حميد امامي   | 

خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ...
زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم .
تو ، نباید آنکسی باشی که من میخواهم ،
و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی .
کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت .
من باید بهترین خودم باشم برای تو
و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ....
خوب ِ من ، هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست 
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها . . .
زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،
همه سازهایش کوک نیست ،
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،
حتی با ناکوک ترین ناکوکش،
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،
به این سالها که به سرعت برق گذشتند،
به جوانی که رفت،
میانسالی که می رود،
حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت ،
بهاری که دارد تمام می شود کم کم،
ریز ریز،
آرام آرام،
نم نمک...
زندگی به همین آسانی می گذرد...
ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،
بدون ابر ...بدون بارندگی...
هر جور که باشی....

( ماهاتما گاندی )

‎خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ...
زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم .
تو ، نباید آنکسی باشی که من میخواهم ،
و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی .
کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت .
من باید بهترین خودم باشم برای تو
و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ....
خوب ِ من ، هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست 
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها . . .
زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،
همه سازهایش کوک نیست ،
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،
حتی با ناکوک ترین ناکوکش،
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،
به این سالها که به سرعت برق گذشتند،
به جوانی که رفت،
میانسالی که می رود،
حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت ،
بهاری که دارد تمام می شود کم کم،
ریز ریز،
آرام آرام،
نم نمک...
زندگی به همین آسانی می گذرد...
ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،
بدون ابر ...بدون بارندگی...
 هر جور که باشی....
    
                                ( ماهاتما گاندی )‎

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 13:48  توسط حميد امامي   | 

برخی اتفاقات در زندگی باعث میشه انسان استعداهای نهفته و ذاتی خودش رو کشف کنه...یکی از استعدادهای من در کارهای الکترونیکی و برقی است که تا پیش از این داستانی که براتون نقل میکنم کاملا پنهان مانده بود...
منزل اجاره ای ما یک خانه دو طبقه قدیمی حیاط دار بود در فلکه اشتیانی تهران نو... طبقه اول ما ساکن بودیم و طبقه دوم یک خانواده زرتشتی...هال منزل مشترک بود و جالب این بود که این خونه دو صاحبخونه داشت به این دلیل که خانه به ارث رسیده بود و مشاع محسوب میشد.یعنی صاحبخونه ما با صاحب خونه طبقه بالا فامیل بودند و اختلاف داشتند.که البته به این داستان زیاد مربوط نمیشه.
یک شب تعطیل پسر خانواده زرتشتی اومد پیش من و با کمال ادب گفت میشه خواهش کنم یک زحمتی رو برای ما انجام بدید؟گفتم خواهش میکنم در خدمتم. گفت: پدر و مادرم مسافرتند امشب بر میگردند.لامپ بالا سوخته قد ما نمیرسه شما لطف کن و این لامپ رو عوض کن..گفتم : حتما برو بالا من الان میام.
چند دقیقه بعد رفتم طبقه بالا صندلی رو گذاشتم زیر پا و آماده شدم برای تعویض لامپ.همین که لامپ رو در جا لامپی گذاشتم و پیچوندم صدای مهیبی بلند شد دورو بر لامپ شروع کرد به جرقه زدنهای وحشتناک ...خیلی خدا رحم کرد هم به من هم به اون خونه قدیمی که آتیش نگرفت.
چند لحظه ای که گذشت دیدم بنده خدا پسر همسایه از ترس خشکش زده و دهنش باز مونده از این همه تر و فرز بودن من در تعویض لامپ برق...ظاهرا ته لامپ سوخته سبب این رعد و برق ترسناک شده بود.
داستان به همین جا ختم نشد لامپ که عوض نشد هیچ برق کل منازل در فلکه آشتیانی یک هفته قطع بود!
خلاصه کلام این که اگر در کارهای الکترونیکی منزل سوالی داشتید در خدمتم.زیاده عرضی نیست.مخلصیم.

پ.ن:عکس تزیینی ست.

‎برخی اتفاقات در زندگی باعث میشه انسان استعداهای نهفته و ذاتی خودش رو کشف کنه...یکی از استعدادهای من در کارهای الکترونیکی و برقی است که تا پیش از این داستانی که براتون نقل میکنم کاملا پنهان مانده بود...
منزل اجاره ای ما یک خانه  دو طبقه قدیمی حیاط  دار بود در فلکه اشتیانی  تهران نو... طبقه اول ما ساکن بودیم و طبقه دوم یک خانواده زرتشتی...هال  منزل مشترک بود و جالب این بود که این خونه دو صاحبخونه داشت به این دلیل که خانه به ارث رسیده بود و مشاع محسوب میشد.یعنی صاحبخونه ما با صاحب خونه طبقه بالا  فامیل بودند و اختلاف داشتند.که البته به این داستان زیاد مربوط نمیشه.
یک شب تعطیل پسر خانواده زرتشتی  اومد پیش من و با کمال ادب گفت میشه خواهش کنم یک زحمتی رو برای ما انجام بدید؟گفتم خواهش میکنم در خدمتم. گفت: پدر و مادرم مسافرتند امشب  بر میگردند.لامپ بالا سوخته قد ما نمیرسه  شما لطف کن و این لامپ رو عوض کن..گفتم : حتما برو بالا من الان میام.
چند دقیقه بعد رفتم طبقه بالا صندلی رو گذاشتم زیر پا  و آماده شدم برای تعویض لامپ.همین که لامپ رو در جا لامپی گذاشتم و پیچوندم صدای مهیبی بلند شد دورو بر لامپ  شروع کرد به جرقه زدنهای وحشتناک ...خیلی خدا رحم کرد هم به من هم به اون خونه قدیمی که آتیش نگرفت.
چند لحظه ای که گذشت دیدم بنده خدا پسر همسایه از ترس خشکش زده و دهنش باز مونده از این همه تر و فرز بودن من در تعویض لامپ برق...ظاهرا ته لامپ سوخته سبب این رعد و برق ترسناک شده بود.
داستان به همین جا ختم نشد لامپ که عوض نشد هیچ برق کل منازل در فلکه آشتیانی یک هفته قطع بود!
خلاصه  کلام این که اگر در کارهای الکترونیکی منزل سوالی داشتید در خدمتم.زیاده عرضی نیست.مخلصیم.

پ.ن:عکس تزیینی ست.‎

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 13:46  توسط حميد امامي   | 

ماه رمضون یکی از سالهای نه چندان دور و سط هفته رفتم کوه که افطار رو اونجا باشم...یک کتاب دستم بود و تو حال و هوای خودم بودم...رو نیمکتی که نشسته بودم چندنفر زن و مرد هم بودند..نزدیکای اذان بود که یک دفعه صدای یک خانوم رو شنیدم که فریاد زد:یکی نیست به داد من برسه؟ آقا چی از جوون من میخوای؟
نمیدونم چی شد پریدم وسط.هیچوقت از این عادتها نداشتم اما اون روز صدای اون خانوم رو که شنیدم نا خوداگاه بلند شدم...اول آقاهه رو دقت نکرده بودم اما وقتی بلند شدم دیدم عجب غلطی کردم...هیکلش سه برابر من بود با کله تراشیده و چشمهای ورقلمبیده...دیگه دیر شده بود وسط معرکه بودم...گفتم :اقا چی شده؟ اصلا جواب نداد فقط بیخ گلوی من رو گرفت و پنجه هاش رو فرو کرد تو گردنم....بعدش دولا شد که یک شیشه نوشابه از رو زمین برداره..هرچی زور داشتم تو پاهام جمع کردم زدم زیر دستش...آدمای اونجا دورو بر ما رو گرفتند و جدامون کردند...اگر دیر جنبیده بودند معلوم نبود چی بر سر من میومد.....پیرهنم هم پاره شده بود...چند دقیقه ای که گذشت خانومی که کمک خواسته بود جلو اومد و خیلی تشکر کرد...گفتم خواهش میکنم کاری نکردم...گفت:طوریتون نشد که؟ گفتم :نه 
گفت : انگار زیر گلوتون خون داره میاد گفتم اشکالی نداره. باز تشکر کرد خواست یک شماره تماس از من داشته باشه.شماره خوابگاه رو دادم و بعد از افطار هم خداحافظی کردم و برگشتم خوابگاه.
فردا بعد از ظهر تلفن داشتم همون خانوم بود گفت پدر م میخواد به خاطر لطف دیروز شما تشکر کنه برای همین شما رو برای افطار دعوت کردند.گفتم نیازی نیست من کار خاصی انجام ندادم که..بهانه اوردم که هم اتاقیم هم تنهاست گفت اشکالی نداره ایشون رو هم بیارید ...بالاخره بعد از اصرار زیاد قبول کردم..آدرس همون ده ونک بود نزدیک دانشکاه ما...با مجید دوستم رفتیم به محل ادرس .میدونید وقتی زنگ زدیم چه کسی در رو به روی ما باز کرد؟
" ناصر ملک مطیعی"...پدر اون خانوم ناصر خان بود که من از کودکی شخصیت و مردانگیشون رو در فیلمها خیلی دوست داشتم.بخصوص بازیش رو در سریال سلطان صاحبقران و شاه نقش امیر کبیر.
به آقای ملک مطیعی گفتم : تازه فهمیدم که چرا وقتی دختر شما کمک خواست من مثل مرتضی عقیلی (نوچه ناصرخان در بیشتر فیلمهای قدیم) پریدم وسط و کتک روخوردم!

پ.ن:عکس مربوط به شب افطاری در منزل آقای ملک مطیعی

‎ماه رمضون یکی از سالهای نه چندان دور و سط هفته رفتم کوه که افطار رو اونجا باشم...یک کتاب دستم بود و تو حال و هوای خودم بودم...رو نیمکتی که نشسته بودم چندنفر زن و مرد هم بودند..نزدیکای اذان بود که یک دفعه صدای یک خانوم رو شنیدم که فریاد زد:یکی نیست به داد من برسه؟ آقا چی از جوون من میخوای؟
نمیدونم چی شد پریدم وسط.هیچوقت از این عادتها نداشتم اما اون روز صدای اون خانوم رو که شنیدم نا خوداگاه بلند شدم...اول آقاهه رو دقت نکرده بودم اما وقتی بلند شدم دیدم عجب غلطی کردم...هیکلش سه برابر من بود با کله تراشیده و چشمهای ورقلمبیده...دیگه دیر شده بود وسط معرکه بودم...گفتم :اقا چی شده؟ اصلا جواب نداد فقط بیخ گلوی من رو گرفت و پنجه هاش رو فرو کرد تو گردنم....بعدش دولا شد که یک شیشه نوشابه از رو زمین برداره..هرچی زور داشتم تو پاهام جمع کردم زدم زیر دستش...آدمای اونجا دورو بر ما رو گرفتند و جدامون کردند...اگر دیر جنبیده بودند معلوم نبود چی بر سر من میومد.....پیرهنم هم پاره شده بود...چند دقیقه ای که گذشت خانومی که کمک خواسته بود جلو اومد و خیلی تشکر کرد...گفتم خواهش میکنم کاری نکردم...گفت:طوریتون نشد که؟ گفتم :نه 
گفت : انگار زیر گلوتون خون داره میاد گفتم اشکالی نداره. باز تشکر کرد خواست یک شماره تماس از من داشته باشه.شماره خوابگاه رو دادم و بعد از افطار هم خداحافظی کردم و برگشتم خوابگاه.
 فردا بعد از ظهر تلفن داشتم همون خانوم بود گفت پدر م میخواد به خاطر لطف دیروز شما تشکر کنه برای همین شما رو برای افطار دعوت کردند.گفتم نیازی نیست من کار خاصی انجام ندادم که..بهانه اوردم که هم اتاقیم هم تنهاست گفت اشکالی نداره ایشون رو هم بیارید ...بالاخره بعد از اصرار زیاد قبول کردم..آدرس همون ده ونک بود نزدیک دانشکاه ما...با مجید دوستم رفتیم به محل ادرس  .میدونید وقتی زنگ زدیم چه کسی در رو به روی ما باز کرد؟

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 8:14  توسط حميد امامي   | 

دکتر ضیایی عزیز انسان فرهیخته و دانشمندی ست.دوستش دارم نه به خاطر این که رایزن فرهنگی کشور ما در مالز ی ست و نه به این خاطر که مولف دهها کتاب و مقاله در زمینه مباحث علمی و فلسفی ست.دوستش دارم چون انسان شریف و بی ادعا یی ست.روح انسانی و لطیفی دارد که در لا بلای گرد و غبار مباحث فلسفه و کلام ومنطق و بیان و کارهای اجرایی پنهان مانده است. راستی تا یادم نرفته بگویم که دکتر ناجی من هم بود.داستان دنگی رو به قلم دکتر ضیایی از زاویه دیگر بخوانید لطفا....

 
‎دنگی پیامی از عالم برتر داشت
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا یک حمید آقای امامی بود که خیلی با حال بود و شنیده بودم که چند روزی سرما خورده است و علائمی را که می گویند با پیام آور عزرائیل یعنی حشره دنگی مشابهت دارد. در همان روزها کارمان شده بود سر زدن به دوستان مقیم ایرانی که به صورت خانوادگی با این پیام آور ملاقات کرده بودند و حال و هوای خوشی نداشتند و حتی در بیمارستان هم بستری شده بودند. تلفن را برداشتم و به حمید آقا زنگ زدم و مثل همیشه که فرد محجوبی است گفت خوبم، ممنونم که زنگ زدی، کمی سر درد دارم و کمی تب دارم، لطف کردید! گفتم: مرد حسابی چه لطف کردم؟ این علایمی که می گویی شاید خدائی نکرده متعلق به دنگی باشد و داستان دوستان دنگی زده را برایش نقل کردم. او کمی فکر کرد و برای تمام کردن داستان گفت: خوب ممنونم که گفتی، فکر کنم سرما خورده ام و یک دکتر آشنا دارم قول می دهم فردا بروم پیشش. فهمیدم این دوست هنرمند ما سرسخت است و با کلام مهربانانه نمی شود حریفش شد، بالاخره خبرنگار ارشد رسانه ملی آن هم از نوع نخبگانش است، پس بی درنگ تصمیم گرفتم که صدای خودم را صاف کنم و از حالت تمنا و التماس خارج شوم و بگویم: ببین حمید جان، این علائمی که گفتید جای بررسی دارد و کار این دکتر و آن دکتر نیست و باید با هم به بیمارستان برویم. دیدم که صاحب رسانه ملی تکانی از این اقتدار فرهنگی نخورد و با خونسردی معمول گفت: ای دکتر جان، مزاحم نمی شوم، وقت گرامی را نمی گیرم. گفتم: خوب من که زورم به شما نمی رسد، ولی هر کاری یک قلقی دارد و گفتم: خوب ممنوم حمید جان، لطفا گوشی را به خانم بدهید تا حالشان را بپرسم. همین که گوشی را به خانم داد با همان اقتدار فرهنگی با شدت بیشتر گفتم: سلام حال شما خوبه، حمید آقا را آماده کنید یک ربع دیگر من پایین منزل شما هستم، خدا نگهدار. این شدت و حدت و اقتدار در قشر فرهنگی آموزشی تاثیر سریع گذاشت. گوشی را قطع کردم و خودم را به منزل حمید آقا رساندم، چشمتان روز بد نبیند، این حمید اقای خوش تیپ (بزنم به تخته) تبدیل به دو حمید آقای نه خیلی خوش تیپ شده بود، یعنی خیلی باد کرده بود و فکر کردم از لحن جدی من و تشرهای من باد کرده است، وقتی نزدیکتر شد از خودم نا امید شدم و فهمیدم که این داد و بیدادها هیچ تاثیری بر ایشان نداشته و همه این حجم از ورم بدن بوده است. بی درنگ به بخش اورژانس بیمارستان رفتیم و پس از گرفتن وزن و فشار خون ما را به اتاق دکتر راهنمائی کردند و پس از آزمایش معلوم شد که حضرت عزرائیل کمی دلش برای حمید آقا تنگ شده و دنگی کارش را انجام داده و پلاکتهای خوب به جدی پایین آمده است . بحمدالله پس از چند روزی حالشان خوب شد، اما میزان و معیار خوبی هم در دست حمید آقای امامی افتاد تا بدین روش میزان عکس العمل افراد مختلف را نسبت به این فاجعه انسانی بسنجد، در یک مورد دیدم که به کلی نا امید شده بود و در مورد دیگری پس از خنده طرف مقابل کمی احساس همدردی شنید و دانست که هنوز هم نفسی هست، اما همچنان این مقیاس و میزان ابزاری قوی و پایدار در دست این برادر گرامی باقی مانده است و این همه را هم نوشتم تا به او اثبات کنم که عکس العمل من هم هنوز پس از چند ماه شدید است، شما چه فکر می کنید؟!‎

دنگی پیامی از عالم برتر داشت
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا یک حمید آقای امامی بود که خیلی با حال بود و شنیده بودم که چند روزی سرما خورده است و علائمی را که می گویند با پیام آور عزرائیل یعنی حشره دنگی مشابهت دارد. در همان روزها کارمان شده بود سر زدن به دوستان مقیم ایرانی که به صورت خانوادگی با این پیام آور ملاقات کرده بودند و حال و هوای خوشی نداشتند و حتی در بیمارستان هم بستری شده بودند. تلفن را برداشتم و به حمید آقا زنگ زدم و مثل همیشه که فرد محجوبی است گفت خوبم، ممنونم که زنگ زدی، کمی سر درد دارم و کمی تب دارم، لطف کردید! گفتم: مرد حسابی چه لطف کردم؟ این علایمی که می گویی شاید خدائی نکرده متعلق به دنگی باشد و داستان دوستان دنگی زده را برایش نقل کردم. او کمی فکر کرد و برای تمام کردن داستان گفت: خوب ممنونم که گفتی، فکر کنم سرما خورده ام و یک دکتر آشنا دارم قول می دهم فردا بروم پیشش. فهمیدم این دوست هنرمند ما سرسخت است و با کلام مهربانانه نمی شود حریفش شد، بالاخره خبرنگار ارشد رسانه ملی آن هم از نوع نخبگانش است، پس بی درنگ تصمیم گرفتم که صدای خودم را صاف کنم و از حالت تمنا و التماس خارج شوم و بگویم: ببین حمید جان، این علائمی که گفتید جای بررسی دارد و کار این دکتر و آن دکتر نیست و باید با هم به بیمارستان برویم. دیدم که صاحب رسانه ملی تکانی از این اقتدار فرهنگی نخورد و با خونسردی معمول گفت: ای دکتر جان، مزاحم نمی شوم، وقت گرامی را نمی گیرم. گفتم: خوب من که زورم به شما نمی رسد، ولی هر کاری یک قلقی دارد و گفتم: خوب ممنوم حمید جان، لطفا گوشی را به خانم بدهید تا حالشان را بپرسم. همین که گوشی را به خانم داد با همان اقتدار فرهنگی با شدت بیشتر گفتم: سلام حال شما خوبه، حمید آقا را آماده کنید یک ربع دیگر من پایین منزل شما هستم، خدا نگهدار. این شدت و حدت و اقتدار در قشر فرهنگی آموزشی تاثیر سریع گذاشت. گوشی را قطع کردم و خودم را به منزل حمید آقا رساندم، چشمتان روز بد نبیند، این حمید اقای خوش تیپ (بزنم به تخته) تبدیل به دو حمید آقای نه خیلی خوش تیپ شده بود، یعنی خیلی باد کرده بود و فکر کردم از لحن جدی من و تشرهای من باد کرده است، وقتی نزدیکتر شد از خودم نا امید شدم و فهمیدم که این داد و بیدادها هیچ تاثیری بر ایشان نداشته و همه این حجم از ورم بدن بوده است. بی درنگ به بخش اورژانس بیمارستان رفتیم و پس از گرفتن وزن و فشار خون ما را به اتاق دکتر راهنمائی کردند و پس از آزمایش معلوم شد که حضرت عزرائیل کمی دلش برای حمید آقا تنگ شده و دنگی کارش را انجام داده و پلاکتهای خوب به جدی پایین آمده است . بحمدالله پس از چند روزی حالشان خوب شد، اما میزان و معیار خوبی هم در دست حمید آقای امامی افتاد تا بدین روش میزان عکس العمل افراد مختلف را نسبت به این فاجعه انسانی بسنجد، در یک مورد دیدم که به کلی نا امید شده بود و در مورد دیگری پس از خنده طرف مقابل کمی احساس همدردی شنید و دانست که هنوز هم نفسی هست، اما همچنان این مقیاس و میزان ابزاری قوی و پایدار در دست این برادر گرامی باقی مانده است و این همه را هم نوشتم تا به او اثبات کنم که عکس العمل من هم هنوز پس از چند ماه شدید است، شما چه فکر می کنید؟!

 

 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 13:29  توسط حميد امامي   | 

سال 82-83 بود اگر اشتباه نکنم با 400 نفر از بچه های نخبه و المپیادی عازم حج عمره شدیم.بعد از دوهفته و پایان مراسم از فرودگاه جده سوار هواپیما شدیم.بچه های دانشجو شوخی کردن و شیطنتشون گل کرده بود.با صدای بلند میگفتند: سقوط میکنیم به نیت قربه الی الله..آمین یا رب العالمین!
همینطور که از این شوخی های با نمک می کردند بوی دود در فضای هواپیما پیچید. از بلندگو هواپیما یکی گفت: جای نگرانی نیست فقط یکی از موتورهای هواپیما آتش گرفته!
یکدفعه سکوت مطلق حاکم شد.بچه های شیطون رو انگار یکی با ریموت کنترل زده بود رو دگمه stop...صدا از کسی در نمیو مد...شانسی که آوردیم این بود که خلبان این بار مقصر نبود!بیش از سی سال تجربه پرواز داشت و بسیار با تجربه بود.روی دریای سرخ ابتدا بنزین 
هواپیما رو تخلیه کرد و بعد دوباره در فرودگاه جده نشست.بازتاب خبر در ایران بسیار گسترده بود.خانواده ها به شدت نگران شده بودند.به دستور رییس جمهور وقت یک هواپیما از ایران به عربستان اومد و ما برگشتیم.

پ.ن: گروهی از نخبه های خبر که با نخبه های المپیادی به سرزمین وحی اعزام شده بودیم!

Hamid Emami's photo.
Hamid Emami's photo.

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 15:4  توسط حميد امامي   | 

سلام...دوباره برگشتم...روز از نو روزی از نو...

پ.ن: از بچگی معلوم بود که سرو کار ما با تلویزیون خواهد بود!

‎سلام...دوباره برگشتم...روز از نو روزی از نو...

پ.ن: از بچگی معلوم بود که سرو کار ما با تلویزیون خواهد بود!‎

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 12:6  توسط حميد امامي   | 

دنيا کوچکتر از آن است
که گم شده اي را در آن يافته باشي
هيچ کس اينجا گم نمي شود
آدم ها به همان خونسردي که آمده اند
چمدانشان را مي بندند
و ناپديد مي شوند
يکي در مه
يکي در غبار
يکي در باران
يکي در باد
و بي رحم ترينشان در برف
آنچه به جا مي ماند
رد پائي است
و خاطره اي که هر از گاه پس ميزند
مثل نسيم سحر
پرده هاي اتاقت را.............
(عباس صفاری)

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 21:18  توسط حميد امامي   | 

به دنبال ِ همراه 
"اوّل"
نیستم !

این روزها اول ِ راه ، همه
همراهند . ........
.
باید به دنبال ِ همراه
ِ
"آخر"
گشت .......
 
Hamid Emami's photo.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 15:3  توسط حميد امامي   |