بدون شرح
دنيا کوچکتر از آن است
که گم شده اي را در آن يافته باشي
هيچ کس اينجا گم نمي شود
آدم ها به همان خونسردي که آمده اند
چمدانشان را مي بندند
و ناپديد مي شوند
يکي در مه
يکي در غبار
يکي در باران
يکي در باد
و بي رحم ترينشان در برف
آنچه به جا مي ماند
رد پائي است
و خاطره اي که هر از گاه پس ميزند
مثل نسيم سحر
پرده هاي اتاقت را.............
(عباس صفاری)

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 21:18  توسط حميد امامي   | 

به دنبال ِ همراه 
"اوّل"
نیستم !

این روزها اول ِ راه ، همه
همراهند . ........
.
باید به دنبال ِ همراه
ِ
"آخر"
گشت .......
 
Hamid Emami's photo.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 15:3  توسط حميد امامي   | 

این روزها استعداد دیگری در خودم رو کشف کردم....البته در ایران که بودم کم و بیش این استعداد سوسو می زد اما به نظرم در صفحه فیس بوک و دنیای مجازی حسابی شکوفا شده....!
بدون شکسته نفسی باید خدمت شما عرض کنم که بنده مثل آهن ربا افراد دپرس و دارای مشکلات متعدد رو جذب میکنم!
تو اداره که بودم تقریبا سنگ صبور دردُدلهای دوست و غریبه بودم...هر چی آدم مشکل دار بود حداقل یکبار سفره دلش رو پیش ما باز کرده بود.استدلالشون هم این بود که شما چهره آرام و مهربانی داری وقتی برای شما میگیم کمی سبک میشیم...(خدا رو صد هزار مرتبه شکر اگر واقعیت داشته باشه)....حالا شما تصور کنید خود بنده که ذاتا گرایش به غمم همچین ملسه و حرف نداره..حالابا شنیدن این مشکلات چه حالی میشدم ..مخصوصا وقتی که میدیم هیچ کاری هم برای اونها نمیتونم انجام بدم.
مالزی که اومدم گفتم خوب اینجا محیطش فرق میکنه آدمهاش هم "علی بی غم" های منطقه جنوب شرق آسیان...گوش شیطون کر کمتر میریم تو فکر ُ غم و غصه میاد سراغمون...اما گوش شیطون کر نبود ..نه تنها کمتر نشد بلکه به صورت تصاعدی اضافه شد...دوستان دنیای واقعی قربونشون برم کم بودند حالا برخی از دوستان دنیای مجازی چنان گاهی از مشکلات زندگی میگن که باور کنید تا چند روز اعصاب نازنین من خرد و خاکشیر ند...اونها تقصیری ندارند ها مخلص همشون هم هستم....اما خوب واقعا من چه کاری میتونم برای این عزیزان بکنم .
فقط به ذکر نمونه ای از این صحبت ها اشاره میکنم:
-دوستم نیاز به یک ریه داره....کسی رو شما سراغ نداری که مرگ مغزی شده باشه بتونیم ریه ش رو به دوستمون پیوند بزنیم!

ناگفته نمونه که بعضی موارد هم علاوه بر این که حرص تو رو در میاره خنده دار هم هست..توجه بفرمایید:
"آقای امامی یک خواهش دارم از شما..من جدیدا با یک خانوم آشنا شدم که لبنانی هست...می شه جملات من رو ترجمه کنید...و همچینین جملات ایشون رو...جل الخالق!
(البته بعد از کلی نالیدن از بیکاری و شرایط بد اقتصادی این خواهش رو مطرح کردند.") 

خلاصه بساطی داریم با این دوستان عزیز.....زیاده عرضی نیست یا علی.

پ.ن: عکس صد در صد تزیینی ست.
Photo: ‎این روزها استعداد دیگری در خودم رو کشف کردم....البته در ایران که بودم کم و بیش  این استعداد سوسو می زد اما به نظرم در صفحه فیس بوک و دنیای مجازی حسابی شکوفا شده....!
 بدون شکسته نفسی باید خدمت شما عرض کنم که بنده مثل آهن ربا افراد دپرس  و دارای مشکلات متعدد رو جذب میکنم!
تو اداره که بودم تقریبا سنگ صبور دردُدلهای دوست و غریبه بودم...هر چی آدم مشکل دار بود حداقل یکبار سفره دلش رو پیش ما باز کرده بود.استدلالشون هم این بود که شما چهره آرام و مهربانی داری وقتی برای شما میگیم  کمی سبک میشیم...(خدا رو صد هزار مرتبه شکر اگر واقعیت داشته باشه)....حالا شما تصور کنید  خود بنده  که ذاتا گرایش به غمم همچین ملسه و حرف نداره..حالابا شنیدن این مشکلات چه حالی میشدم  ..مخصوصا وقتی که میدیم هیچ کاری هم برای اونها نمیتونم انجام بدم.
مالزی که اومدم گفتم خوب اینجا محیطش فرق میکنه آدمهاش هم
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 15:6  توسط حميد امامي   | 

پدرم با این که زبان تدریس میکرد اما عاشق ادبیات بود..یک روز از مدرسه که برگشت خونه به من و خواهرم گفت هرکس شعری رو که میگم زودتر حفظ کنه یک جایزه خوب داره...شعر از فروغی بسطامی بود...من خب بزرگتر از خواهرم بودم و باهوش تر!....شعر زیبای فروغی رو در یک زمان کوتاه از بر کردم و جایزه رو که پول نقد بود گرفتم....امروز پس از این همه سال که گذشت نا خوداگاه یاد اون شعر افتادم و زیر لب زمزمه کردم ..جالب این که خیلی از ابیاتش ُ هنوز از حفظ بودم.....این شعر زیبا تقدیم به شما...
-------------------------------------------------------------------------------
اولم رام نمودی به دل آرامیها
آخرم سوختی از حسرت ناکامیها 
تو و نوشیدن پیمانه و خشنودی دل 
من وخاک در میخانه و بدنامیها 
چشم سر مست تو تا ساقی هشیاران است 
کی توان دست کشید از قدح آشامیها 
قدمی رنجه کن از سرو سمن ساق به باغ 
تاصنوبر نزند لاف خوش اندامی ها 
می خورد مرغ دل از دوری خال و خط تو 
غم بی دانگی و حسرت بیدامیها 
عاقبت چشم من افتاد بدان طلعت نیک 
چشم بد دور از این نیک سرانجامیها 
سر و پا آتشم از عشق فروغی لیکن 
پختگیها نتوان کرد بدین خامی ها

 
Hamid Emami's photo.

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 17:21  توسط حميد امامي   | 

به گمانم بزرگترین دارایی آدمیزاد همین انسانهای دورو اطراف هستند . . 
همین کسانی که نشان میدهند حواس شان به تو هست...
همین کسانی که با دو سه خط پیغام نشان می دهند چقدر دل شان پی ِ تو ، دل ِ تو و درد ِ توست...
که چقدر خوب حس تو را می خوانند...
همین افرادی که پیگیرند...که اگر نباشی دلگیرند...
همین آدم هایی که دلتنگ ات می شوند و بی مقدمه برایت می نویسند...
وقت هایی دو سه خط شعر می فرستند
وقتی بخواهی آماده اند که دستهایت را بگیرند...
که بدانی خودت...وجودت...خوب بودن حال و احوالت برای کسی مهم است...
آدمیزاد چه دلخوش می شود گاهی، با همین دو سه خط نوشته...دو سه خط پیغام، از کسی حتی آن سر ِ دنیا...
حس ِ شیرینی ست که بدانی بودنت برای کسی اهمیت دارد، نبودن ات کسی را غمگین می کند...
وقت هایی هست که می فهمی حتی اگر دلت پُر درد است، باید بخندی و شاد باشی، تا آدم هایی که دوستت دارند را، غمگین نکنی...
خواستم بگویم که چقدر این دارایی های زندگی 

این انسانها، برایم پُر ارزشند......

و چقدر خوب است اگر از این جنس آدمها دور و برمان باشند........

 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 10:57  توسط حميد امامي   | 

تا سوم ابتدایی ساکن اصفهان بودیم..نرسیده به چهار راه شکر شکن تو یکی از این کوچه های فرعی پدرم یک خونه اجاره کرده بود ..چند تا همسایه خیلی خوب داشتیم . ....با پسر یکی از این همسایه ها به اسم علی یا به قول اصفهانی ها" علیچی " رفیق فابریک بودم...با هم هم سن و سال بودیم و به یک مدرسه میرفتیم.... مدرسه ابتدایی رازی....سال دوم ابتدایی یک خانوم معلم خیلی خوب و مهربون داشتیم...هم من هم علیچی تو عالم بچگی عاشق خانوم معلم شده بودیم....یک روز این دوست اصفهانی ما می خواست زرنگ بازی دربیاره گقت : خانوم معلم باید زن من بشه!!! منم غیرتی شدم گقتم نخیرم عمرا بذارم این وصلت صورت بگیره.....اصلا خانوم معلم قراره زن من بشه صحبت هامونو هم کردیم. .... تا اینجا رو داشته باشید یک پرانتز باز کنم بعد ادامه ماجرا رو تعریف کنم.
من از بچگی عاشق فیلم و سینما بودم و به جای جایزه از همه می خواستم که منو به سینما ببرن..بعد از چهاراه شکر شکن یک سینما مهتاب بود که شده بود پاتوق ما...یک هنر پیشه ترکیه هم بود به" اسم فخر الدین" که من خیلی دوستش داشتم....بعدها چون این هنرپیشه سینمای ترکیه خیلی محبوب شده بود یک بازیگر ایرانی هم اسمش رو گذاشته بود فخرالدین....
تو یکی از این فیلمها جناب فخرالدین مجبور شد برای رسیدن به محبوبش با رقیب یا دشمن که مسلح به شمشیر بود مبارزه کنه.
خوب من و علیچی هم که با هم این فیلمو دیده بودیم قرار شد برای رسیدن به خانوم معلم دوئل کنیم وهر کس پیروز شد خانوم معلم زن اون بشه!
علیچی چاقوی بزرگ آشپرخونه رو برداشته بود من هم با یک مداد نتراشیده..تو کوچه شروع کردیم به مبارزه ...علیچی خیلی مبارزه رو جدی گرفته بود و ناگهان با دو ضربه پی در پی بنده رو خونین و مالین در کوچه دراز کرد و فاتحانه با غریو شادی به سمت خونه حرکت کرد.من رو هم دایی هام به بیمارستان رسوندند .هفته بعد با چند بخیه به روی پا رفتم مدرسه.....معلم ما نیومده بود...بچه ها کلاس رو گذاشته بودن رو سرشون...بعد ها شنیدم همون روز عروسی خانوم معلم بوده با پسر عموش...!

پ.ن: عکس جونیت آرکین معروف به فخرالدین

 
Hamid Emami's photo.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 13:38  توسط حميد امامي   | 

من راه می روم که به دست آورم غذا
آقا برای هضم غذا راه می رود....!

پ.ن:عکس تزیینی ست.
Photo: ‎من راه می روم که به دست آورم غذا
آقا برای هضم غذا راه می رود....!

پ.ن:عکس تزیینی ست.‎
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:53  توسط حميد امامي   | 

علی کریمی هم از دنیای توپ گرد خدا حافظی کرد.به قول محمود خان یاوری بازیکنانی مثل علی کریمی هر صد سال یک بار ظهور می کنند.
Hamid Emami's photo.
Hamid Emami's photo.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 15:10  توسط حميد امامي   | 

پست تکراری .فقط به خاطر احترام به خسرو شکیبایی عزیز(28 تیر سالروز درگذشت این هنرمند بزرگ کشورمان است)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
جمعه ها همينجوري براي من غمگينه....حالا حساب کنيد صبح جمعه با صداي اس ام اس بيدار شي و ببيني يکي برات پيامک فرستاده : خسرو شکيبايي مرد....به همين سادگي...به همين راحتي! 
خاطرات همه اين سالها و خاطرات همه اون فيلمها در عرض چند ثانيه در ذهنم مرور شد....دانشجوي سال دوم بودم که براي يک سمينار هنري نام نويسي کردم...نه اين که فکر کنيد به مقالات و سخنراني ها خيلي علاقمند بودم نه.....مي خواستم برم هنرمند ها رو ببينم....وبيشتر از همه خسرو شکيبايي رو... راستي يادم رفت که بگم وقتي تو خوابگاه بودم يکي از دانشجو هاي ترم بالا...يک روز به من گفت وقتي تو رو مي بينم ياد شکيبايي مي افتم! ومن شهرستوني ساده دل چقدر ذوق کردم..احساس عين الله باقر زاده ي فيلمهاي صمد رو داشتم که در شهر بهش پيشنهادهايي ميشد!بگذريم... کارت دعوت به سمينار هفته بعد به دستم رسيد ومن بي خيال کلاسهاي درس دانشگاه رفتم سمينار.........واي... همه بودند ومن چقدر حس خوبي داشتم...کيميايي..مهر جويي.نصرت کريمي.حاتمي کيا(که هنوز مطرح نشده بود)بيضايي..و خيلي هاي ديگه و خسرو شکيبايي ...زمان استراحت بين سخنرانيها در سالن داشتم قدم مي زدم که با خسرو شکيبايي چهره به چهره شدم...دستپاچه سلام کردم. با لبخند جواب داد.آن جمله کليشه اي نا خوداگاه اومد سر زبونم ...گفتم: افتخار مي دين يک عکس يادگاري با هم بگيريم؟ گفت حتما ..ومن تازه يادم اومد که دوربينم رو همراه ندارم!با کلي شرمندگي گفتم ببخشد دوستم انگار دوربين رو برده...فردا تشريف دارين؟ با تواضع ولبخند پاسخ داد:آره هستم ....شب رفتم تو خوابگاه و چقدر براي بچه ها خالي بستم..گفتم :ساعتها با خسرو ! نشستيم و در باره سينما و فيلمهاش بحث کرديم و اون چقدر از استعداد من براي بازي در سينما تعريف مي کرد!
روز بعد دوربين به دست منتظر شکيبايي بودم ...نيامد..سمينار سه روزه بود.روز آخر هم نديدمش.کلافه شده بودم که چرا روز اول دوربين رو فراموش کردم ببرم...داشتم تو بوفه 
استکان چايي رو هورت مي کشيدم که يکي دست زد به پشتم ..گفت:دوستت دوربين رو آورد؟ باورم نمي شد که هنوز منويادش مونده باشه!عکس رو گرفتيم..ومن دوباره جقدر ساده ذوق کردم....
وامروز بعد از اون همه سال وقتي اس ام اس رو خوندم...نمي دونم چرا دست شکيبايي رو دو باره بر شانه هام حس کردم!
Hamid Emami's photo.
Hamid Emami's photo.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 9:37  توسط حميد امامي   | 

امشب برای رسیدن به آسمان نردبان لازم نیست 
دستت را بلندکنی ستاره همانجاست......
Hamid Emami's photo.
Hamid Emami's photo.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 13:58  توسط حميد امامي   |