بدون شرح
بزرگی و معرفت و مرام به نظر من تو ذات آدمهاست....سالها پیش وقتی تازه کاره خبرنگاری رو شروع کرده بودیم کسی ما رو جدی نمیگرفت از قدیمی ها و با تجربه های خبروپخش...یادمه تا چند سال به ما می گفتند "خبرنگار جدیدی ها."...اما یکی بود و هست به اسم محمد کاظم رو حانی نژاد معروف به "داداش" که همیشه مشوق بچه ها ی جدید بود...خودش رو نمیگرفت با این که جزو بهترین های خبر بود....سالها گذشت الان اگرچه شایدما هم جزو قدیمی ها خبر باشیم اما همچنان شاگرد دوست و برادر کوچک مردی بزرگ هستیم به اسم محمد 

کاظم روحانی نژاد...
"داداش" دیروز بازنشسته شد وبعد از برگزاری یک مراسم ساده و صمیمی با بچه ها خدا حافظی کرد و رفت....!

پ.ن: ممنون از سعید مختاریان عزیز که این عکس رو فرستاد..عکسی که برای من بسیار ارزشمنده و درس دیگری ست از بزرگواری حاج محمدکاظم رو حانی نژاد .

'‎بزرگی و معرفت و مرام به نظر من تو ذات آدمهاست....سالها پیش وقتی تازه کاره خبرنگاری رو شروع کرده بودیم کسی ما رو جدی نمیگرفت از قدیمی ها و با تجربه های خبروپخش...یادمه تا چند سال به ما می گفتند

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن 1393ساعت 11:2  توسط حميد امامي   | 

این روزها کتاب "بی شعوری " رو مطالعه میکنم.محتوای جالبی داره و واقعیتی رو به ما ثابت میکنه که نگران کننده ست....!
"بی شعورها برای خودشان قواعد نانوشته ای دارند که برطبق آن رفتار می کنند. بعضی از از این قواعد از این قرارند:
1- تمام مشکلات را دیگران به وجود آورده اند.
2- اصلاً نیازی به ریشه یابی و حل مشکلات نیست. فقط یکی را پیدا کن که تقصیرها را گردنش بیندازی.
3- کم نیاور. تمام کاستی ها و خطاها را می توان در پشت نقابی از وقاحت و گستاخی پنهان کرد. هرچقدر که جرمت بزرگتر است باید پُررویی ات هم بیشتر باشد.
4- تمام قوانین برای این بوجود آمده اند که نقض شوند. اما فقط توسط تو. اگر کس دیگری این کار را انجام داد دودمانش را بر باد بده.
5- اگر از قانونی خسته شدی،مطابق نیازت یکی دیگر بساز ، اما به محض آنکه به خواسته ات رسیدی آن را هم نقض کن.
6- هرگز در توانایی ات در بدست آوردن هر چیز کثیفی که اراده کنی، شک نکن."
(صفحه 58 از کتاب بیشعوری)

‎این روزها کتاب

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393ساعت 11:15  توسط حميد امامي   | 

مدتی است میکروفونو آماده کردم واسه نفر بعدی اما هی نمیاد....
شاید این ماه بیاید شاید...!

‎مدتی است میکروفونو آماده کردم واسه نفر بعدی اما هی نمیاد....
شاید این ماه بیاید شاید...!‎

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393ساعت 12:58  توسط حميد امامي   | 

بوی کباب آدم می آید.....!

‎به چه  می اندیشی سردار.....!‎

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 11:53  توسط حميد امامي   | 

خاک من ایران..........!

‎در مزارآباد شهری بی تپش، 
                           
               وای جغدی هم نمی آید به گوش... 

 دردمندان، بی خروش و بی فغان... ..
                     خشمناکان، بی فغان و بی خروش... 
        
(مهدی اخوان ثالث)‎

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 7:26  توسط حميد امامي   | 

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر..............

( قیصر امین پور)

‎خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
 مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر..............

( قیصر امین پور)‎

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 13:31  توسط حميد امامي   | 

گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام....
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم....
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم٫ کجا بروم.......؟
(سیدعلی صالحی)

‎گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام....
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم....
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم٫ کجا بروم.......؟
(سیدعلی صالحی)‎

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 8:19  توسط حميد امامي   | 

زندگی درست مثل یک بازی ست..بازی فوتبال.غافل که شوی گل می خوری...پاس که اشتباه شود به اوت میزنی...خطا کنی جریمه می شوی ...وبازی سر موعد مقرر تمام می شود....عده ای نشسته اند کنار زمین....یا تشویقت می کنند یا دشنامت می دهند...نه به تشویق هایشان دل خوش کن نه به بد و بیراه گفتنهاشان....قضاوت آنهادر باره بازی تو دردی را دوا نمیکند...بازی خودت را بکن 
با تما م وجود...با تلاش و توکل به اون بالایی...داور مسایقه در واقع اوست..... !

پ.ن: عکس تزیینی نیست!

‎زندگی درست مثل یک بازی ست..بازی فوتبال.غافل که شوی گل می خوری...پاس که اشتباه شود به اوت میزنی...خطا کنی جریمه می شوی ...وبازی سر موعد مقرر تمام می شود....عده ای نشسته اند کنار زمین....یا تشویقت می کنند یا  دشنامت می دهند...نه به تشویق هایشان دل خوش کن نه به بد و بیراه گفتنهاشان....قضاوت آنهادر باره بازی تو دردی را دوا نمیکند...بازی خودت را بکن 
 با تما م وجود...با تلاش و توکل به اون بالایی...داور مسایقه در واقع اوست..... !

پ.ن: عکس تزیینی نیست!‎

 

 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 11:46  توسط حميد امامي   | 

امروز دوست خوبم جلال خالدی از عراق عکسی فرستاده بود از روزهای خون و آتش در این کشور....به یاد خاطره ای افتادم :
اولین دولت موقت به ریاست ابراهیم جعفری در عراق تشکیل شده بود.بهروز تشکر و من خبرنگاران اعزامی به این کشور بودیم.قرار شد اولین ارتباط زنده تلویزیونی باشبکه خبردر منزل ابراهیم جعفری به روی آنتن بره...بهروز تشکر هماهنگ کرد و بنا براین شد که سوالات رو در ارتباط زنده به فارسی مطرح کنه، من به عربی برای آقای جعفری ترجمه کنم و یک نفر عرب زبان هم در استودیوی تهران صحبتهای ایشون رو برای بینندگان به فارسی بیان کنه.
سوالات با پخش هماهنگ شده بود ما هم با کمک دوستان این سوالات رو به عربی تنظیم کردیم.برنامه به خوبی شروع وهمه سوالات پاسخ داده شد.اما چون اولین برنامه زنده با نخست وزیر موقت عراق بود و در اون شرایط هم بسیار مهم بودسردبیران پخش بدون 
هماهنگی سوالات بیشتری رو در"گوشی" به بهروز گفتند که مطرح کنه.سوالات فارسی نا هماهنگ همانو قاطی کردن من همان...چون اونقدر به عربی مسلط نبودم که فی البداهه این سوالات سیاسی رو ترجمه کنم.سوال که مطرح شد من دیدم تو برنامه زنده چاره ای نیست از معلومات انگلیسی م کمک گرفتم به انگلیسی چند کلمه گفتم که نفهمیدم درست بود یا نه...بهروز تشکر هم که هول شده بود یه دفعه شروع کرد یه جمله رو به فارسی و عربی گفتن.اوضاع شیر تو شیری شده بود آخر برنامه ..اماآقای جعفری با کمال متانت و خونسردی پاسخها روبه عربی داد.این دقایق پایانی برنامه برای من یکی یه قرن طول کشید.ارتباط زنده که تموم شد آقای جعفری به من نگاه کرد وبا لبخندبه فارسی گفت: 
خسته نباشید سوالات خوبی بود.تازه فهمیدیم که بله ایشون در ایران بوده و فارسی رو خیلی بهتر از ما صحبت میکنه......!

‎امروز دوست خوبم جلال خالدی از عراق عکسی فرستاده بود از روزهای خون و آتش در این کشور....به یاد خاطره ای افتادم :
اولین دولت موقت به ریاست ابراهیم جعفری در عراق تشکیل شده بود.بهروز تشکر و من خبرنگاران اعزامی به این کشور بودیم.قرار شد اولین ارتباط زنده تلویزیونی  باشبکه خبردر منزل ابراهیم جعفری به روی آنتن بره...بهروز تشکر هماهنگ کرد و بنا براین شد که سوالات رو در ارتباط زنده  به فارسی مطرح کنه، من به عربی برای آقای جعفری ترجمه کنم و یک نفر عرب زبان هم در استودیوی تهران صحبتهای ایشون رو برای بینندگان به فارسی بیان کنه.
سوالات با پخش هماهنگ شده بود ما هم با کمک دوستان این سوالات رو به عربی تنظیم کردیم.برنامه به خوبی شروع وهمه سوالات پاسخ داده شد.اما چون اولین برنامه زنده  با نخست وزیر موقت  عراق بود و در اون شرایط هم بسیار مهم بودسردبیران پخش بدون 
هماهنگی  سوالات بیشتری رو در

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 22:12  توسط حميد امامي   | 

قدیم‌ترها، یکی نوشته بود چه حرصش می‌گیرد از دست مادرش. خودش مقیم اروپا بود - پاریس و برلین و فلورانس - مادرش تخته‌بند همان شیراز. بعد می‌آمده خانه، می‌دیده تلفنش صد و چهل و سه بار زنگ خورده مثلن. پیغام‌گیرش هفتاد و هشت تا صدای مادر دارد که از «کجایی، اگر خونه هستی جواب بده» شروع شده و به گریه و زاری و نفرین و التماس کشیده که «چه بلایی سرت اومده آخه». نوشته بود حرصش می‌گیرد از این که مگر هر شب و هر روز و هر لحظه در آن دیار غربت، ممکن نیست یک بلایی سرش آمده باشد که مادرش و پدرش و خانواده‌اش یک هفته طول بکشد حتی باخبر شوند؟ مگر هر بار که می‌رود به خیابان یا سفر، می‌زند به کوه و دشت و بیابان - این‌جور بود زندگی‌اش - جای نگرانی ندارد؟ پس چه دلیلی دارد مادرش یک شب خاص - که این لابد رفته تیاتر یا کنسرت یا میهمانی - یکهو نگرانش شود و صد بار آن شماره کذایی را بگیرد و دلش شور بزند؟
بعد من نشستم فکر کردم. به همه‌ی آن لحظه‌هایی که محبوب‌مان را راهی می‌کنیم مثلن، و می‌گوییم «رسیدی، زنگ بزن.» و راست‌راستی می‌نشینیم گوش به زنگ. که پشت فرمان یا توی تاکسی آیا سالم می‌رسد به خانه؟حالا چندهزار بار این مسیر را رفته ها؛ پیش از آن که ما بوده باشیم و «ما» بوده باشیم. خانه همان‌جاست و خیابان‌ها همان‌ها و تاکسی همان مسیر همیشگی را می‌رود و محبوب ما هم همان آدمی است که وقتی ما نبودیم هم راه خانه‌اش را می‌رفته و می‌رسیده بدون آن که ما نگرانش باشیم و گفته باشیم «رسیدی، زنگ بزن» و راست‌راستی نشسته باشیم خیره به تلفن. که کی بنویسد «رسیدم، شب بخیر» و شب ما به خیر بگذرد. ما هم همانی هستیم که چندهزار شب پیش از این را سر به بالین می‌گذاشتیم بدون این که نگران باشیم کسی جایی از شهر آیا به مقصدش می‌رسد یا نه. چیست پس این دل‌شوره‌ای که هست و راست هم هست؛ اما دلیل ندارد؟
بعد دیدم عقلم قد نمی‌دهد؛ به خودم گفتم لابد عاشقانه‌ترین نگران شدن‌های دنیا، بی‌دلیل‌ترین‌هاشان هستند.
(حسین وحدانی)

‎قدیم‌ترها، یکی نوشته بود چه حرصش می‌گیرد از دست مادرش. خودش مقیم اروپا بود - پاریس و برلین و فلورانس - مادرش تخته‌بند همان شیراز. بعد می‌آمده خانه، می‌دیده تلفنش صد و چهل و سه بار زنگ خورده مثلن. پیغام‌گیرش هفتاد و هشت تا صدای مادر دارد که از «کجایی، اگر خونه هستی جواب بده» شروع شده و به گریه و زاری و نفرین و التماس کشیده که «چه بلایی سرت اومده آخه». نوشته بود حرصش می‌گیرد از این که مگر هر شب و هر روز و هر لحظه در آن دیار غربت، ممکن نیست یک بلایی سرش آمده باشد که مادرش و پدرش و خانواده‌اش یک هفته طول بکشد حتی باخبر شوند؟ مگر هر بار که می‌رود به خیابان یا سفر، می‌زند به کوه و دشت و بیابان - این‌جور بود زندگی‌اش - جای نگرانی ندارد؟ پس چه دلیلی دارد مادرش یک شب خاص - که این لابد رفته تیاتر یا کنسرت یا میهمانی - یکهو نگرانش شود و صد بار آن شماره کذایی را بگیرد و دلش شور بزند؟
بعد من نشستم فکر کردم. به همه‌ی آن لحظه‌هایی که محبوب‌مان را راهی می‌کنیم مثلن، و می‌گوییم «رسیدی، زنگ بزن.» و راست‌راستی می‌نشینیم گوش به زنگ. که پشت فرمان یا توی تاکسی آیا سالم می‌رسد به خانه؟حالا چندهزار بار این مسیر را رفته ها؛ پیش از آن که ما بوده باشیم و «ما» بوده باشیم. خانه همان‌جاست و خیابان‌ها همان‌ها و تاکسی همان مسیر همیشگی را می‌رود و محبوب ما هم همان آدمی است که وقتی ما نبودیم هم راه خانه‌اش را می‌رفته و می‌رسیده بدون آن که ما نگرانش باشیم و گفته باشیم «رسیدی، زنگ بزن» و راست‌راستی نشسته باشیم خیره به تلفن. که کی بنویسد «رسیدم، شب بخیر» و شب ما به خیر بگذرد. ما هم همانی هستیم که چندهزار شب پیش از این را سر به بالین می‌گذاشتیم بدون این که نگران باشیم کسی جایی از شهر آیا به مقصدش می‌رسد یا نه. چیست پس این دل‌شوره‌ای که هست و راست هم هست؛ اما دلیل ندارد؟
بعد دیدم عقلم قد نمی‌دهد؛ به خودم گفتم لابد عاشقانه‌ترین نگران شدن‌های دنیا، بی‌دلیل‌ترین‌هاشان هستند.
                                                      (حسین وحدانی)‎

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم دی 1393ساعت 10:58  توسط حميد امامي   |