|
بدون شرح
|
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.
دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار کسی که دوست داریدبنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی نسبیت !
فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.
عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.
من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.
سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.
یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.
مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.
حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.
زندگی مثل دو چرخه سواری است.برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.
هر چه فیلم جلوتر می رفت من نا امید تر می شدم...وقتی رسید به سکانسهای جبهه دیگه حسابی عصبانی شده بودم...دست خودم نیست وقتی فیلم یا کتاب خوب می بینم و می خونم سرحال می شم و بر عکس...می خواستم از سالن بیام بیرون اما تو ردیفی بودم که در رفتن مشکل بود...خلاصه با هر زجری بود فیلم رو تا آخر دیدم...انگار خیلی ها هم عقیده من بودند...چون وقتی بازیگرها دیالوگ می گفتند به کنایه دست میزدند...آخر فیلم هم عده ای هو کردند....فیلم زمهریر با تقلید از فیلم اخراجیها گیشه رو هدف گرفته با حرفهای شعاری..با همون ادا و اطوارهای بازیگران اخراجیها.... بار رقصیدن در جبهه...با یک امدادگر عشق لات به اسم حاج مریم! با اکبر عبدی و با بازیگران ترگل ورگل و باخیلی چیزهای دیگه....اما به نظر من کاملا در این هدف شکست خورده ست....سید علی رزمنده ای که کنار کارون برای لو نرفتن عملیات مجبور میشه برادر موجیش رو بکشه... و بعد از اون خودش هم عوض می شه و انگار یک منصور حلاج مطربی می شه!تو خیابونها راه می افته و آهنگ لب کارون آغاسی رو می خونه....تا این که یک دختر شهید به وصیت پدرش دنبال این سردار جنگ دل بریده از روزگار میفته و تا اخر ماجرا که کنار خیابون به هم رزمهاش می پیونده........
/681-(EDV.blogfa.com).jpg)
قصد نداشتم که اصلا چیزی درباره فیلمهای امسال جشنواره بنویسم چون حداقل فیلمهایی روکه من دیدم یکی از یکی بدتر بود...اما این یکی بدجوری رو اعصابم راه رفت....حرفهای بسیاری در باره فیلمهای امسال هست...در باره خط قرمزهایی که رد شد...باید صبر کرد تا زمان اکرانشون ...خلاصه اونهایی که عشق فیلمند و نتونستند امسال بلیط جشنواره بگیرن اصلا نگران نباشند ...چیزی رو از دست ندادند!
-------------------------------------------------------
به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.
ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.
به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد.
به او بياموزيد كه می تواند براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست.
اگر می توانیدنقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد.
در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.
توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد!
برای یک روزاز هیاهوی تهران ...دود و ترافیک وحشتناک و ادمهای عصبی آن فرار کردیم...رفتیم به یک روستای زیبا در اراک...روستای هزاوه...زادگاه مردان بزرگی همچون امیر کبیر و قائم مقام فراهانی.

روستا ی هزاوه پر بود از مناظر بکر و طبیعی...آرامش عجیبی داشت و برای گروه ما که همیشه با استرس و فشار ونگرانی سر وکار داریم نعمتی بود...دیدن پیر مردهای روستا که کنار آتش جمع شده بودند و با خاطرات جوانی گل میگفتند و گل می شنیدند حس خوبی داشت...از انها سراغ خانه امیر را گرفتیم...نشانمان دادند وما را به استکانی چای کنار هیزمی از اتش دعوت کردند...خستگی تمام مسیر فراموش شد...مهربان بودند و صمیمی ...

می دانستند که روستای انها محل تولد مرد بزرگی است اما وقتی می پرسیدیم که امیر برای مملکت چه کرد می گفتند ما سواد نداریم کارهای مهمی انجام داده است اما ما نمی دانیم...رفتیم به خانه ای که می گفتند محل تولد امیر کبیر است و تا چهار سالگی در ان زندگی می کرده است...پسر جوانی که انجا بود گفت :صاحب خانه در اراک است ومن اینجا گوسفند های اورا نگهداری می کنم ...دوباره دلم گرفت...به هرحال خانه ای است که میگویند امیر کبیر در ان به دنیا امده است ايا نمي شد فکر ديگري براي نگهداري ان کرد؟؟!!

با خودم گفتم شايد پيرمردهاي روستا حق داشتند که چيزي ار اقدامات امير کبير ندانند...خانه اي که مي توانست به موزه زيبايي تبديل شود تا از ان صداي بخشي از تاريخ اين مرزو بوم به گوش علاقمندان برسد امروز از ان صداي گاوو گوسفند شنيده مي شود!!

-----------------------------------------------------------------------------
اگر حوصله داشتید این داستان رو بخونید...
پاييزتبريز
پسري كه از ته باغ ميدويد و نفسزنان پيش ميآمد، آرامش كلاغها را برهم ميزد. كلاغها به آسمان خاكستري از ابر، ميپريدند و از هياهوي پروازشان آخرين برگهاي درختان بر زمين ميافتاد. پسر، كاري به آرامش كلاغها نداشت. او ميخواست به پدرش برسد و چيزي براي خوردن بگيرد. كربلايي قربان خودش را پس كشيد و لحظهاي مكث كرد و گفت: «چه خبر است محمدتقي! باغ را روي سرت گذاشتهاي.» محمدتقي سرش را بالا گرفت. نوك دماغش از سرما سرخ شده بود. - گرسنهام، يك تكه نان. كربلايي قربان به راهش ادامه داد و گفت: «برو خانه از مادرت بگير.» محمدتقي از تك وتا نميافتاد، دور پدر تاب ميخورد و مثل گربهاي چشم به سيني پر از غذايي داشت كه روي سر پدر بود و مدام بالا و پايين ميپريد. - نميتوانم، گرسنهام. يك تكه نان بده تا بروم دنبال بازي. كربلاييقربان قدمهايش را تندتر كرد و گفت: «الان غذا سرد ميشود. چرا دست از سرم برنميداري؟ اين غذاي اميرزادههاست، تو كه نميتواني از آن بخوري. ما نوكريم، ميفهمي؟ خوراك ما فرق دارد. اگر بفهمند قيامت به پا ميكنند.» رسيده بودند به پلههاي سنگ فرش ايوان. محمدتقي آخرين تلاشش را كرد و با لحني آزرده گفت: «ولي من فقط تكهاي نان خواستم.» پدر اخم كرد و صدايش را از ته گلو بلند كرد و گفت:« برو بچه! نان ما هم با اينها فرق دارد. برو بگذار به كارم برسم.» و از پلههاي سنگي بالا رفت.
محمدتقي روي اولين پله ايستاد و رفتن پدر را تماشا كرد. كربلايي قربان از ايوان گذشت و در اتاق درس را باز كرد. صداي درس استاد بريده شد و لحظهاي بعد ادامه يافت. پدر بيرون آمد و در را پشت سرش بست. كفشها را به پا كرد و برگشت لب ايوان. محمدتقي نگاه از پدر گرفت و رويش را برگرداند طرف باغ. كلاغها را ديد كه نشستهاند و به زمين نوك ميزنند. كلاغي، گردويي را در زمين چال ميكرد. محمدتقي با خود فكر كرد: «وضع كلاغها از ما بهتر است.» يك مرتبه سنگيني دست پدر را بر شانهاش احساس كرد و صداي او را شنيد كه پرسيد: «ناراحت شدي؟» حرفي نزد.
دلش از گرسنگي مالِش ميرفت. صداي زمزمهي استاد را از پشت درها و پنجرهها ميشنيد و فرياد بچهها را كه گفتههاي استاد را تكرار ميكردند: درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و ملك ميرود دست به دست صداي بچهها مثل زنگي بر گوشش مينشست و چيزي را در وجودش از خواب بيدار ميكرد. ناخودآگاه شعر را تكرار كرد. پدر، او را به كناري كشيد و گفت: «بيا برويم.اينها الان درسشان تمام ميشود و غذايشان را ميخورند و باز درس را از سر ميگيرند. بيا تو هم غذايي بخور و برو پي بازيات.» محمدتقي از گوشهي چشم نگاهي به دستهاي پير و چروكيدهي پدر انداخت و سئوالي را كه از مدتها پيش در صندوق خانهي ذهنش پيدا شده بود، بر زبان آورد. - فرق ما با آنها چيست؟ كربلايي قربان آهي كشيد و گفت: «فرق در مقام است تقي! مملكت، هم شاه ميخواهد هم امير و هم رعيت.
همه كه نميتوانند مثل هم باشند. تازه، من در خوب دستگاهي خدمت ميكنم. ميرزا ابوالقاسم خان كه من افتخار نوكرياش را دارم، مردي فاضل و دانشمند است. پدرش روي اصل همولايتي بودن، مرا به اين خانه آورده و به خدمت گمارده. من كه تا عمر دارم مديون آنها هستم.» محمدتقي، قدمهايش را كند كرد و پرسيد: «چرا ما بايد نوكر باشيم و ديگران ارباب؟ چرا برعكس نيست؟» كربلايي نفس بلندي كشيد.
بخار غليظي از دهانش بيرون آمد. گفت: «اين ديگر سرنوشت آدم است. ميگويند سرنوشت هركس روي پيشانياش نوشته شده.» محمدتقي دست كوچكش را بر پيشاني بلندش گذاشت و گفت: «روي پيشاني من هم نوشته كه گفت: «روي پيشاني من هم نوشته كه بايد مثل شما نوكر و آشپز باشم؟» كربلايي قربان گفت: «نميدانم، شايد!» محمدتقي كف دست را محكم بر پيشانياش كشيد و گفت: «نه، من اين سرنوشت را پاك ميكنم.
من نميخواهم نوكر باشم. نه دلم ميخواهد نوكر باشم و نه نوكري داشته باشم. مادرم گفته هركس نان عرضه و لياقتش را ميخورد.» كربلايي قربان خنديد: «جوش نخور پسر! هرچه خدايت بخواهد همان ميشود.» از كنار حوض بزرگ كه رد ميشدند، محمدتقي عكس خودش را بزرگتر از هميشه ديد. - مادرم گفته حركت از ما بركت از خدا. گفته خدا كمك ميكند به شرط آن كه بنده هم خودش بخواهد. كربلايي قربان نشست لب حوض و گفت: « اين مادرت هم زياد حرفهاي گندهگنده ميزند. آخر تو چه حركتي ميتواني بكني؟!» نگاه محمدتقي به سطح آب بود و موجهايي كه تصوير پدر را ميشكستند. در ذهن كوچكش شعر استاد تهنشين شده بود: درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و ملك ميرود دست به دست صدايش را محكم كرد و گفت: « از فردا غذاي مكتبخانه را من ميبرم.» پدر جا خورد و كلاه از سرش افتاد.
با تعجب گفت: «تو؟! ولي سيني غذا سنگين است. عجب بچهاي هستي! مگر همين الان نگفتي نوكري را دوست نداري؟» محمدتقي، كلاه پدر را تكاند و به دستش داد و گفت: «گفتم، ولي عيبي ندارد. آنقدر نوكري ميكنم تا به اميري برسم.»
مغزبهتراست يا كلاه ؟
هياهوي كلاغها سكوت باغ را ميشكست برف به آرامي ميباريد و گوشههاي برجسته را سفيد ميكرد. صداي كلاغها گوش محمدتقي را آزار ميداد، صداي استاد را از پشت درهاي بسته به سختي ميشنيد. صحبت از كشف الكل بود و كاشف آن ..... . روزهاي زيادي بود كه محمدتقي سيني غذا بر سر ميگذاشت و فاصلهي آشپزخانه تا مكتبخانه را يك نفس طي ميكرد. غذا را به اتاق ميبرد، پشت در مينشست به بهانهي بردن ظرفها، به گفتههاي استاد گوش ميسپرد. سوز سردي را كه از كوههاي اطراف تبريز برميخاست، تحمل ميكرد. چون قلم و كاغذي براي نوشتن نداشت، شنيدهها را بر كاغذ ذهن مينوشت و در دل تكرار ميكرد. بقيهي روز را هم خود را به بهانهاي به پشت پنجره ميكشاند و مثل عقابي تيزچنگ، هرچه را كه ميشنيد در هوا شكار ميكرد و شب براي آن كه آموختههايش را مشق و تمرين كرده باشد، آنها را براي مادرش تعريف ميكرد. در بازيهايش با بچهها، هميشه بر سر نقش شاه و وزير دعوا بود. آنقدر چانه ميزد تا نقش وزير را ميگرفت. تنها كه بود، سردار سپاه ميشد. شمشيري از چوب سپيدار ساخته بود و در خيال، ارتشي از بوتههاي گل سرخ را رهبري ميكرد و به قلب سپاه كلاغهاي سياه حمله ميكرد. گوشش به حرفهاي استاد بود كه مادر صدايش زد: «تقي، آهاي تقي!» سرش برگشت طرف صدا. مادرش لب ايوان بود. برف روي چارقدش نشسته بود. به آرامي رفت طرفش و پرسيد: «چرا آمدي ننه؟» مادر كلاهي به طرفش دراز كرد و گفت: «از سرما هلاك ميشوي پسرم! بيا سرت را بپوشان.» كلاه را گرفت بر سر گذاشت. گرماي خوبي داشت. گوشهايش كه انگار خشك شده بود، نرم شد، نرم و گرم. برگشت پشت در. صحبت از ديوان حافظ بود، ولي درست نميشنيد، هياهوي كلاغها را برداشت، حالا صداي استاد را بهتر ميشنيد. اين طوري بهتر بود. با خود فكر كرد: «مغز بهتر است يا كلاه؟ سري كه مغز ندارد، كلاه ميخواهد چه كند؟» كلاه را كنار گذاشت و گوشش را به در نزديكتر كرد. 

ماه مجلس
باغ، دوباره طراوت وسرسبزي پيدا كرده بود و از هياهوي كلاغها خبري نبود. برگهاي سبز، زير نور گرم خورشيد ميدرخشيدند و بوتههاي گل سرخ هوا را عطرآگين كرده بودند. در باغ جشني برپا بود و برو بيايي. شب تولد حضرت محمد (ص) بود و قائم مقام فراهاني، مهمانهاي زيادي را دعوت كرده بود، اما هنوز همهي مهمانها نيامده بودند. محمدتقي از پنجرهي آشپزخانه چشم به باغ دوخته بود. پدر صدايش كرد و گفت: «سرم خيلي شلوغ است. فراش باشي رفته دنبال گوسفند. ميتواني سيني شربت را ببري؟» محمدتقي سرش را پايين انداخت. خجالت ميكشيد.
علي و محمد را كنار پدرشان- قائم مقام- ديده بود. برادرزادهي او- اسحاق- هم آن جا بود. بعضي وقتها، سر ظهر كه ناهارشان را برده بود، جلوي استاد به او پوزخند زده بودند. ميترسيد باز هم به او بخندند و مسخرهاش كنند. پدر گفت: «مواظب باش نريزي! يواش يواش برو.» ديگر براي جواب رد دادن دير شده بود. سنگيني سيني را ميان دستهايش حس كرد و راه افتاد. بوي تند گلاب از سطح كاسههاي چيني، زير بينياش ميپيچيد.
سعي كرد به بچهها نگاه نكند. شربتها را كه داد، گوشهاي ايستاد تا ظرفها را جمع كند. قائم مقام متوجهي او نبود، از استاد، وضع درس بچهها را ميپرسيد. استاد مكتبخانه گفت كه از درسشان راضي است و بچهها با استعداد هستند. محمدتقي ميدانست كه استاد تعارف ميكند.
ميدانست كه بچهها آن چنان كه استاد ميگويد به درسشان وارد نيستند و خوشحال شد وقتي كه قائم مقام گفت: «خب، بد نيست امتحاني كنيم.» و ديد كه استاد رنگ به رنگ شد و شربت توي گلويش گره خورد و به سرفه افتاد. قائم مقام رو به پسرش كرد و گفت:«بگو ببينم محمد! كاشف الكل كه بود؟» محمد سكوت كرد و از گوشهي چشم به علي خيره شد. علي گفت: «من بگويم؟» - بگو، تو بگو! - معلوم است، ابوعلي سينا.
نگاه تأسف بار قائم مقام چرخيد روي برادرزادهاش و همان سئوال را با نگاه از او پرسيد. اسحاق گفت:« نخير، ابن سينا كه شاعر است. كاشف الكل ...» و سكوت كرد و به سرش كوبيد. گويي ميخواست مغز خود را از خواب بيدار كند. اتفاقاً محمدتقي جواب آن سئوال را ميدانست، اما ميترسيد بگويد. لب گزيد و منتظر ايستاد، ولي با خود فكر كرد: «بگذار بگويم. بگذار لياقت يك بچه آشپز را ثابت كنم.» اين بود كه سيني را كناري نهاد و جلو رفت و گفت:« اجازه هست من بگويم؟» قائم مقام نگاهش كرد. همهي سرها برگشت طرف او. - بگو، اگر ميداني بگو! محمدتقي سرش را بالا گرفت و گفت:« محمدبن زكرياي رازي.» چشمهاي قائم مقام از تعجب باز ماند. گفت:« آفرين بر پسر كربلايي محمد قربان!» بعد، جرعهاي شربت نوشيد و به فكر فرو رفت. در ذهن، طرح سئوالي ديگر داشت. رو به بچهها كرد و گفت:«اين شعر از كيست؟ ستارهاي بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميدهي ما را انيس و مونس شد.» و اين بار هم چون هركدام از بچهها جواب غلط دادند، از محمدتقي پرسيد. همهي چشمها خيره شده بود به دهان او. محمدتقي گفت: «اين بيت از خواجه حافظ شيرازي است.» جمعيت كه از اين جواب به وجد آمده بودند بياختيار دست زدند و هلهله و شادي كردند. قائم مقام از او خواست جلوتر برود. با دست و پايي لرزان جلو رفت. نميتوانست به چيزي جز گلهاي قالي چشم بدوزد. قائم مقام پرسيد: «تو چند سال داري؟» - دوازده سال قربان! - پدرت نگفته بود كه سواد داري و اهل معرفت هستي! اينها را از كجا آموختهاي؟ - جسارت است قربان! گاهي كه براي شاگردان مكتبخانه غذا ميبردم، از زبان استاد ميشنيدم. - خيلي خوب است! قائم مقام پيشكارش را صدا زد و به او گفت:«هديهاي براي پسر در نظر بگيريد وبه او بدهيد.» محمدتقي قدمي به جلو برداشت. ميدانست هنوز بچهها با تمسخر و حسادت نگاهش ميكنند. اشك ميان چشمهايش حلقه زد و با صدايي لرزان گفت: «هديهام چيست؟» - تو چه ميخواهي؟ - درس خواندن كنار بچههاي شما در مكتبخانه را . زمزمهاي ميان جمعيت پيچيد، زمزمهاي همراه با خنده و تعجب. محمدتقي سرش پايين بود و آب بينياش را بالا ميكشيد.
قائم مقام دست زير چانهاش گذاشت و سرش را بلند كرد و گفت: «تو استعداد خوبي داري، حيف است از بين برود. بيدرس و بياستاد اين طور ميداني، مكتب بروي چه ميكني!» محمدتقي اشكهايش را با پشت دست پاك كرد، خنديد و گفت: «تشكر ... .» قائم مقام دستش را تكان داد كه ادامه ندهد و گفت: « ... از خودت تشكر كن. چون خودت خواسته بودي. درخت گردو! درخت خربزه! عصرها بعد از تعطيلي درس، بچههاي خاندان قائممقام آرامش باغ را بر هم ميزدند. لابه لاي درختها دنبال هم ميدويدند و چون به حوض ميرسيدند به هم آب ميپاشيدند. ميان بچهها، جاي محمدتقي خالي بود. او مينشست پشت درهاي بستهي اتاق كوچكشان و تمرين خط و انشاء ميكرد. دوسال بود كه به مكتب ميرفت و سواددار شده بود. كتابها و ديوان اشعار شاعران را ميخواند و گاهي بر تكه كاغذي چيزي يادداشت ميكرد. به فكرش رسد كه به ميرزا قائم مقام نامهاي بنويسد و انتقادهايي بكند. نامه، نامهاي شيوا با خطي خوش. ميدانست اين رسم نيست كه نوكري به اربابش نامه بنويسد، ولي اين را هم ميدانست كه قائممقام، انتقادپذير و روشنفكر است. يكي از كتابهاي او را خوانده و لذت برده بود. خيال داشت در نامهاش اشارهاي هم به آن كتاب بكند.
قلم برداشت و نامه را شروع كرد: «به نام خدا ...» وقتي نامه به دست قائم مقام رسيد، از حيرت انگشت خود را گزيد، هم خطي زيبا داشت و هم متني بينظير. به ياد پسرانش محمد و علي و برادرزادههايش افتاد كه سالها بود به مكتب ميرفتند، اما محال بود چنين خط و چنين انديشهاي داشته باشند. از شوق، نامه را به مجلسي برد كه آن روز دعوت شده بود، مجلسي از دوستان و همكاران. اتفاقاً فرماندهي سپاه تبريز، محمدخان زنگنه هم در آن جمع بود. قائم مقام گفت:« آقايان! عجيب است كه در منزل ما مردي خدمت ميكند به نام كربلايي قربان، از اهالي فراهان.
او پسري دارد به نام محمدتقي كه به حق از نظر هوش و استعداد و پشتكار بينظير است. اگر در مملكت ما فقط صد تا (نميگويم هزار تا) از اين طور افراد بود، واقعاً كشور گلستان ميشد.» بعد شروع كرد به خواندن نامه و نشان دادن خط زيباي آن نوجوان چهارده ساله. همه از حيرت دهانشان باز مانده بود. محمدخان زنگنه گفت: « چرا از او براي منشيگري و كارهاي دفتري استفاده نميكني؟ شما اگر او را نميخواهيد، من براي حساب و كتاب قشون و منشيگري به او احتياج دارم.» اين گفته، قائم مقام را به فكر فرو برد. در آن ميان، مردي كه كارش هميشه طعنه و كنايه بود، پكي به قليانش زد و گفت: «خدا را شكر! اطراف شما را نابغهها پر كردهاند. نوكرتان كه اين طور چيز بنويسد، بچههايتان ديگر چه ميكنند؟ به قول شاعر كه ميفرمايد: درخت گردگان بر اين بزرگي درخت خربزه اللهاكبر! قائم مقام چيزي نگفت و طعنهي مرد و ريشخند جمع را تحمل كرد.
انگار دنيا بر سرش خراب شده بود. هم از تربيت محمدتقي در خانهاش خوشحال بود و هم از كند ذهني فرزندانش به خصوص محمد، غصه داشت.
ته دلش به كربلايي قربان حسادت ميبرد كه چنين فرزندي تربيت كرده است. همان جا تصميم گرفت كه در تحصيل و تربيت محمدتقي بيشتر بكوشد و تجربياتش را در اختيارش قرار دهد. به خانه كه برگشت محمدتقي را احضار كرد. محمدتقي آرام و قرار نداشت. نوك انگشتان جوهرياش را درهم ميفشرد و پشيمان بود از اين كه آن نامه را نوشته است. قائم مقام گفت: «بيا، بيا اين جا كنارم بنشين.» محمدتقي آرام راه افتاد و رفت مقابل او نشست. هنوز شرمگين بود و سراپايش خيس عرق شده بود. قائم مقام، دست زير چانهاش گذاشت. و سرش را بالا آورد و به چشمهاي درشت و شفافش نگاه كرد و گفت: «هم خط خوبي داري و هم نثري روان. امروز ثابت كردي كه دانايي و معرفت به ثروت و مال و منال نيست.
چه بسيار اشرافزادههايي كه مغزشان به اندازهي يك گنجشك است و چه بسيار غلامزادههايي كه چون تو سرشار از دانايي و توانايياند، اما چون فرصت شكفتهشدن نمييابند از ريشه ميخشكند.» محمدتقي كه فهميده بود دليل احضارش خلاف آن چيزي است كه فكر ميكرده، كمر راست كرد و سرش را با افتخار بالاگرفت. قائم مقام، دستهاي عرق كردهاش را محكم فشرد و گفت: «اي فرزند! تو در آينده مشاغل بزرگي را اشغال خواهي كرد و روزي خواهد رسيد كه در باريكترين مواقع، اگر خائنين و مغرضين مزاحمت نشوند، كشتي طوفان زدهي مملكت را از گرداب پريشاني و مرگ نجات خواهي داد.» اشك شوق گوشهي چشمان محمدتقي را پر كرده بود. نميدانست چه كرده كه اين طور از او تقدير و تعريف ميشود. قائم مقام ادامه داد: «از فردا تو را بيشتر خواهم ديد.دلم ميخواهد نامههايم را به ويژه نامههاي خصوصيام را تو بنويسي.تجربههاي زيادي هست كه بايد بياموزي.»
۲-پنج دقیقه : اگر مشغول صحبت با تلفن باشدیعنی حداقل نیم ساعت.... هرچند پنج دقیقه در مورد خود اقایان دقیقاً معادل پنج دقیقه است اگر مثلا بخواهند پنج دقیقه بیشتر فوتبال تماشا کنند!
۳-هیچٌی : این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوشبهزنگ باشید . بحثهایی که با هیچی شروع میشوند، غالباً با خبٌ تمام میشوند.۴-. بفرمایید: این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد.درواقع جمله "اگه جرئت داری" در آن مستتر است .
۵-آه بلند : این در حقیقت یک کلمه محسوب میشود که معمولاً درست فهمیده نمیشود. آه بلند یعنی او فکر میکند شما یک آدم بهدردنخور هستید و او نمیداند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر هیچٌی تلف میکند .
۶-اشکال نداره : این یکی از خطرناک ترین جملاتي است که عیال مربوطه ممکن است به شما بگوید. اشکال نداره یعنی اون به زمان طولانیتری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباهتان را پس بدهید.
۷- . ممنون : از شما تشکر میکند. فقط بگویید خواهش میکنم. هیچ حرف اضافهای نزنید . خیلی ممنون میتواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه باشد .
۸-. اصلاً هرچی : این ترکیب برای گفتن دهان شما سرویس است به کارمی رود!
۹-نگرانش نباش عزیزم، خودم انجام میدم: یک جمله بسیار خطرناک دیگر. به معنی آنکه این کار به دفعات متعدد به شما محول شده و حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجر به حالتی خواهد شد که شما بپرسید چی شده؟
-------------------------------------------------
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
------------------------------------------------------------------
این مقدمه رو گفتم که بدونید دلم برای بعضی ها تنگ شده...خیلی خیلی تنگ شده....اول از همه پدر ومادرم که تا بودند قدر نعمت حضورشون رو ندونستم....اما تو این روزهای بی کسی جاشون خیلی خالیه...
دوم برای کامران و محمد عزیز....یکی الان تو پاریسه و دیگری تو عراق...البته علاقه من احتمالا یک طرفه است...اما من دلم خیلی تنگ شده...به کامران می گفتم صاحب خونه امسال می خواد بلند بشیم می گفت غصه نخور درست میشه... کامران از طرفدارها و مخالفینش می گفت که هیچکدوم اهل رعایت انصاف نبودند... مشورت می گرفت و آخر کار خودش بهترین تصمیم و می گرفت .... با محمد درباره تغییر محل کار و ادامه تحصیل صحبت می کردیم(ادامه تحصيل ندادن براي من شده يک ندامت هميشگي) درباره این که بعضی ها همیشه موقعیت دارند برای پیشرفت و ما نداریم...بعضی ها همیشه جاشون قرص و محکمه وما پامون روی پوست خیار!
لطفا گیج نشین...می خواستم بگم که اونها که بودند این جوری دلتنگی نمی اومد سراغم...شاید من خودخواه شدم...تنها دلخوشیم اینه که شرایط کامران برای پیشرفت آینده ش الان بهتر از قبله...محمد هم اونقدر شخصیت و بزرگ منشی داره که با اوضاع و احوال کنار بیاد...به هر حال خدا بزرگه...نمی دونم که اینهایی که نام بردم تو کدوم تقسیم بندی دکتر قرار می گیرند...اما من خیلی دلم برا ی اونها تنگ شده....مخصوصا الان که هيچ کدوم نيستند.
فردا قراره بريم ماموريت...3-4 روزه ...نوشتم که اگربر نگشتم کامران و محمد بدونند که خيلي دوستشون دارم...به هر حال من ديگه از جاده بدم مي اد..جاده خيلي نامرده....وبه قول فيلم مسافران: لعنت به جاده ها اگه معنيشون جداييه!
---------------------------------------------------------------------------
وقتي من يك كاري را دير تمام ميكنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري ميكند.
وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من دنبال یلللی تلللی هستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من نازک نارنجی هستم و زود به زود مریض می شوم .
وقتي رئيسم مرخصي استعلاجي می رود، او حتماً به خاطر کار بی وقفه مریض شده است.
وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي رفت چون خيلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي دهم، رئيسم هرگز به خاطر نمي آورد.
وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نمي كند ...