بدون شرح

تا سوم ابتدایی ساکن اصفهان بودیم..نرسیده به چهار راه شکر شکن تو یکی از این کوچه های فرعی پدرم یک خونه اجاره کرده بود ..چند تا همسایه خیلی خوب داشتیم . ....با پسر یکی از این همسایه ها به اسم علی یا به قول اصفهانی ها" علیچی " رفیق فابریک بودم...با هم هم سن و سال بودیم و به یک مدرسه میرفتیم.... مدرسه ابتدایی رازی....سال دوم ابتدایی یک خانوم معلم خیلی خوب و مهربون داشتیم...هم من هم علیچی تو عالم بچگی عاشق خانوم معلم شده بودیم....یک روز این دوست اصفهانی ما می خواست زرنگ بازی دربیاره گقت : خانوم معلم باید زن من بشه!!! منم غیرتی شدم گقتم نخیرم عمرا بذارم این وصلت صورت بگیره.....اصلا خانوم معلم قراره زن من بشه صحبت هامونو هم کردیم. .... تا اینجا رو داشته باشید یک پرانتز باز کنم بعد ادامه ماجرا رو تعریف کنم.
من از بچگی عاشق فیلم و سینما بودم و به جای جایزه از همه می خواستم که منو به سینما ببرن..بعد از چهاراه شکر شکن یک سینما مهتاب بود که شده بود پاتوق ما...یک هنر پیشه ترکیه هم بود به" اسم فخر الدین" که من خیلی دوستش داشتم....بعدها چون این هنرپیشه سینمای ترکیه خیلی محبوب شده بود یک بازیگر ایرانی هم اسمش رو گذاشته بود فخرالدین....
تو یکی از این فیلمها جناب فخرالدین مجبور شد برای رسیدن به محبوبش با رقیب یا دشمن که مسلح به شمشیر بود مبارزه کنه.
خوب من و علیچی هم که با هم این فیلمو دیده بودیم قرار شد برای رسیدن به خانوم معلم دوئل کنیم وهر کس پیروز شد خانوم معلم زن اون بشه!
علیچی چاقوی بزرگ آشپرخونه رو برداشته بود من هم با یک مداد نتراشیده..تو کوچه شروع کردیم به مبارزه ...علیچی خیلی مبارزه رو جدی گرفته بود و ناگهان با دو ضربه پی در پی بنده رو خونین و مالین در کوچه دراز کرد و فاتحانه با غریو شادی به سمت خونه حرکت کرد.من رو هم دایی هام به بیمارستان رسوندند .هفته بعد با چند بخیه به روی پا رفتم مدرسه.....معلم ما نیومده بود...بچه ها کلاس رو گذاشته بودن رو سرشون...بعد ها شنیدم همون روز عروسی خانوم معلم بوده با پسر عموش...!

پ.ن: عکس جونیت آرکین معروف به فخرالدین

 
Hamid Emami's photo.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 13:38  توسط حميد امامي   | 

من راه می روم که به دست آورم غذا
آقا برای هضم غذا راه می رود....!

پ.ن:عکس تزیینی ست.
Photo: ‎من راه می روم که به دست آورم غذا
آقا برای هضم غذا راه می رود....!

پ.ن:عکس تزیینی ست.‎
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:53  توسط حميد امامي   | 

علی کریمی هم از دنیای توپ گرد خدا حافظی کرد.به قول محمود خان یاوری بازیکنانی مثل علی کریمی هر صد سال یک بار ظهور می کنند.
Hamid Emami's photo.
Hamid Emami's photo.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 15:10  توسط حميد امامي   | 

پست تکراری .فقط به خاطر احترام به خسرو شکیبایی عزیز(28 تیر سالروز درگذشت این هنرمند بزرگ کشورمان است)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
جمعه ها همينجوري براي من غمگينه....حالا حساب کنيد صبح جمعه با صداي اس ام اس بيدار شي و ببيني يکي برات پيامک فرستاده : خسرو شکيبايي مرد....به همين سادگي...به همين راحتي! 
خاطرات همه اين سالها و خاطرات همه اون فيلمها در عرض چند ثانيه در ذهنم مرور شد....دانشجوي سال دوم بودم که براي يک سمينار هنري نام نويسي کردم...نه اين که فکر کنيد به مقالات و سخنراني ها خيلي علاقمند بودم نه.....مي خواستم برم هنرمند ها رو ببينم....وبيشتر از همه خسرو شکيبايي رو... راستي يادم رفت که بگم وقتي تو خوابگاه بودم يکي از دانشجو هاي ترم بالا...يک روز به من گفت وقتي تو رو مي بينم ياد شکيبايي مي افتم! ومن شهرستوني ساده دل چقدر ذوق کردم..احساس عين الله باقر زاده ي فيلمهاي صمد رو داشتم که در شهر بهش پيشنهادهايي ميشد!بگذريم... کارت دعوت به سمينار هفته بعد به دستم رسيد ومن بي خيال کلاسهاي درس دانشگاه رفتم سمينار.........واي... همه بودند ومن چقدر حس خوبي داشتم...کيميايي..مهر جويي.نصرت کريمي.حاتمي کيا(که هنوز مطرح نشده بود)بيضايي..و خيلي هاي ديگه و خسرو شکيبايي ...زمان استراحت بين سخنرانيها در سالن داشتم قدم مي زدم که با خسرو شکيبايي چهره به چهره شدم...دستپاچه سلام کردم. با لبخند جواب داد.آن جمله کليشه اي نا خوداگاه اومد سر زبونم ...گفتم: افتخار مي دين يک عکس يادگاري با هم بگيريم؟ گفت حتما ..ومن تازه يادم اومد که دوربينم رو همراه ندارم!با کلي شرمندگي گفتم ببخشد دوستم انگار دوربين رو برده...فردا تشريف دارين؟ با تواضع ولبخند پاسخ داد:آره هستم ....شب رفتم تو خوابگاه و چقدر براي بچه ها خالي بستم..گفتم :ساعتها با خسرو ! نشستيم و در باره سينما و فيلمهاش بحث کرديم و اون چقدر از استعداد من براي بازي در سينما تعريف مي کرد!
روز بعد دوربين به دست منتظر شکيبايي بودم ...نيامد..سمينار سه روزه بود.روز آخر هم نديدمش.کلافه شده بودم که چرا روز اول دوربين رو فراموش کردم ببرم...داشتم تو بوفه 
استکان چايي رو هورت مي کشيدم که يکي دست زد به پشتم ..گفت:دوستت دوربين رو آورد؟ باورم نمي شد که هنوز منويادش مونده باشه!عکس رو گرفتيم..ومن دوباره جقدر ساده ذوق کردم....
وامروز بعد از اون همه سال وقتي اس ام اس رو خوندم...نمي دونم چرا دست شکيبايي رو دو باره بر شانه هام حس کردم!
Hamid Emami's photo.
Hamid Emami's photo.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 9:37  توسط حميد امامي   | 

امشب برای رسیدن به آسمان نردبان لازم نیست 
دستت را بلندکنی ستاره همانجاست......
Hamid Emami's photo.
Hamid Emami's photo.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 13:58  توسط حميد امامي   | 

"هزار كار نكرده، هزار كاش و اگر، هزار بار نبرده، هزار حرف نگفته
هزار بار هميشه، هزار بار هنوز، هزار بار نبرده، هزار راه نرفته!
مگر تو نقطه پايان، بر اين هزار خط ناتمام بگذاري!
مگر تو اي دم آخر، در اين ميانه تو، سنگ تمام بگذاري!"
                                                                              (قیصر امین پور)

 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 11:39  توسط حميد امامي   | 

ماهی گیر دلش سوخت......
این بار ماهی بود که از ترس تنهایی قلاب را رها نمی کرد!
Photo: ‎ماهی گیر دلش سوخت......
                     این بار ماهی بود که از ترس تنهایی قلاب را رها نمی کرد!‎
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 11:46  توسط حميد امامي   | 

چه ظریفانه است خلقت قلب آدمی ...

به تلنگری می شکند....
به لحنی می سوزد....!
برای دلی می میرد....

به نگاهی جان می گیرد....
و به یادی می تپد .........

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 13:31  توسط حميد امامي   | 

روزی از روزها..
شبی از شبها..
خواهم افتاد و خواهم مرد..
اما می خواهم هرچه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم.
تا هرچه دیرتر بیفتم.
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم.

نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از انکه میتوانسته ام بروم
افتاده باشم و بمیرم...

(دکتر شريعتي)
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 10:2  توسط حميد امامي   | 

خـــدای خــــوبــــم…
خطا از مــن است…
می دانـــــــم…
از من که سالهاست گفته ام
" ایاک نعبد" …
اما به دیگران دلسپرده ام…
… از مـن که سالهاست گفته ام…
" ایاک نستعین"
اما به دیگران تکیه کرده ام…..
تو رهایــم نـــکن…
بیش از همیــــشه تنها ودلتنگ و نیازمندم که دستم را بگیری…
به انــــدازه ی تمـــام روزهای نبــــودنم…..
من به امید عفو تو گنهکار شدم.....!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 10:9  توسط حميد امامي   |