بدون شرح
 

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند .
شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده ی توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس .
یک شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد .
دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا . 
سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است .
چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است . بوی عدس پلوی خوشمزه ی حسن آقا را می دهد .
پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است . مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی . رو به غروب ، سنگین و دلگیر می شود ، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...
(خاطره های پراکنده - گلی ترقی)

‎روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند .
شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده ی توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس .
یک شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد .
دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا . 
سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است .
چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است . بوی عدس پلوی خوشمزه ی حسن آقا را می دهد .
پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است . مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی . رو به غروب ، سنگین و دلگیر می شود ، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...
(خاطره های پراکنده - گلی ترقی)‎

 

 
+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 8:28  توسط حميد امامي   | 

پایتخت مالزی بر خلاف ظاهر خیابانها و ساختمانهای شیک و مدرن لایه های پنهان و نادیده بسیار دارد...!
پ.ن: یک شب با خیابان خوابها در کوالالامپور

Hamid Emami's photo.

 

 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 8:19  توسط حميد امامي   | 

ازعلی کریمی (وقتی به مالزی سفر کرده بود ) پرسیدم قراه مجسمه تو رو بسازن خودت چه نظری داری؟ جواب قشنگی داد.گفت: وقتی این همه دانشمند و پزشک متخصص داریم وقتی این همه جانباز و شهید داریم که کشور مدیون اونهاست من کسی نیستم که بخوان مجسمه ش رو بسازند...
با این حال امروز از مجسمه علی کریمی در ورد آورد کرج (زاد گاه او )رو نمایی شد.

Hamid Emami's photo.
Hamid Emami's photo.

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 14:14  توسط حميد امامي   | 

کاش می شد مثل  کودکی  ها واقعی خندید...!

‎کاش می شد مثل دوران کودکی واقعی خندید...!‎

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 16:6  توسط حميد امامي   | 

همیشه برای علی دایی احترام خاصی قایل بودم نه به خاطر این که آقای گل جهان شد به این دلیل که با غیرت بازی می کرد در هر شرایطی که بود..تعصبش رو در بازی برای تیم ملی ایران می ستودم...اما زندانی کردن معلم و مربی اصلا تو "کت" من نمیره...فرض می کنم مایلی کهن در این دعوا "صد درصد مقصر است...اما در فرهنگ ما حکایت "شاگرد واستاد" از جنس دیگریست. ..می شددر برابر معلم وپیشکسوت خود سکوت کرد و دل به حاشیه ها نسپرد....

‎همیشه برای علی دایی احترام خاصی قایل بودم نه به خاطر این که آقای گل جهان شد به این دلیل که با غیرت بازی می کرد در هر شرایطی که بود..تعصبش رو در بازی برای تیم ملی ایران می ستودم...اما زندانی کردن معلم و مربی اصلا تو

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 9:0  توسط حميد امامي   | 

گویی هوای حوصله ابری ست....!

‎گویی هوای حوصله ابری ست....!‎

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 11:13  توسط حميد امامي   | 

اگر قصد سفر به خارج از ایران یا اقامت در کشور دیگری رو دارید حتما سعی کنید چند اصطلاح متداول پزشکی رو به زبان تخصصی و انگلیسی یاد بگیرید.مالایی ها عزیز ما وقتی انگلیسی صحبت میکنند حتی کسانی که مسلط به این زبان هستند به سختی متوجه می شن حالا خودتون فکر کنید که این عزیزان اصطلاحات پزشکی رو هم با همون زبان مالایی بیان کنند دیگه چه میشه وا مصیبتا...
چند شب پیش یکی از دوستان بسیار صمیمی در مالزی به شدت از درد پهلو و شکم در عذاب بود.از من خواست که تا بیمارستان همراهیش کنم و درنقش مترجم کمک کنم تا وضعیت خودش رو برای دکتر توضیح بده ...پس ازیکی دو ساعت معطلی در بیمارستان نوبت ما شد. ?hi how are you رو فهمیدم اما دیگه یک کلمه هم متوجه نشدم چی میگه...
واسه این که کم نیارم در پاسخ به سوالات پشت سر هم دکتر یک yes میگفتم یک no بعد دیدم خیلی داره تابلو میشه بنابر این در ادامه سوالات آقای دکتر دوتا no یک yes ...
دکتر داروهای مختلف نوشت و مابرگشتیم منزل.....از اونجا که دوستم هم تنها بود گفتم بیا پیش من که خدای نکرده اگر مشکلی پیش اومد من در کنارت باشم.
دوست عزیز ما ...چند تا از داروها رو قبل از خواب مصرف کرد ...نصف شب دیدم که صدای آه و ناله شدید میاد به سرعت رفتم بالای سرش ....رنگش مثل گچ سفید شده بود درد هم تشدید...دوباره بر گشتیم اورژانس ساعت چهار صبح بود...دکتر یکی 
دیگه بود...این بار دیگه ریسک نکردم ... هر سوالی که متوجه نمیشدم زل میزدم تو چشمای دکتر ومی گفتم : I dont know .. بعضی جوابها رو هم با ایما و اشاره حا لیش میکردم...حالا شما فکر کنید برای این که بگم شکم دوستم کار نمی کنه چه فیلمی باید بازی میکردم .

خلاصه کلام این که خدا خیلی رحم کرد هم به من هم به دوستم...شما هم این تجربیات رو جدی بگیرید لطفا....زیاده عرضی نیست یا علی .

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 14:29  توسط حميد امامي   | 

دوستان عزیز دقت کردین بیشتر ما چندر روزز از زندگی عقبیم....مثلا اگر از یکی بخواهیم کاری برای ما انجام بده یا پولی قرض بگیریم طرف در پاسخ میگه: کاش چند روز زودتر گفته 
بودی..چند روز پیش گفته بودی داشتم ها....! 
خلاصه تا این زمان که عمری از ما گذشته هر کاری کردیم نتوانستیم این چند روز تاخیر را جبران کنیم.فلذا تصمیم گرفتیم نشانی جدید اینستاگرام خودرا با یکسال آینده تطبیق دهیم به این امید که شاید این عقب افتادگی چند روزه در امور دنیوی جبران شود انشالله!
نشانی جدید اینستاگرام بنده تقدیم میشود:
                                                                              (hamidemami2015)

‎دوستان عزیز دقت کردین بیشتر ما چندر روزز از زندگی عقبیم....مثلا اگر از یکی بخواهیم کاری برای ما انجام بده یا پولی قرض بگیریم طرف در پاسخ میگه: کاش چند روز زودتر گفته 
بودی..چند روز پیش گفته بودی داشتم ها....! 
خلاصه  تا این زمان که عمری از ما گذشته هر کاری کردیم نتوانستیم این چند روز تاخیر را جبران کنیم.فلذا تصمیم گرفتیم نشانی جدید اینستاگرام خودرا با یکسال آینده تطبیق دهیم به این امید که شاید این عقب افتادگی چند روزه در امور دنیوی جبران شود انشالله!
نشانی جدید اینستاگرام بنده تقدیم میشود:
                                                                (hamidemami2015)‎

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 12:40  توسط حميد امامي   | 

خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ...
زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم .
تو ، نباید آنکسی باشی که من میخواهم ،
و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی .
کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت .
من باید بهترین خودم باشم برای تو
و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ....
خوب ِ من ، هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست 
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها . . .
زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،
همه سازهایش کوک نیست ،
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،
حتی با ناکوک ترین ناکوکش،
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،
به این سالها که به سرعت برق گذشتند،
به جوانی که رفت،
میانسالی که می رود،
حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت ،
بهاری که دارد تمام می شود کم کم،
ریز ریز،
آرام آرام،
نم نمک...
زندگی به همین آسانی می گذرد...
ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،
بدون ابر ...بدون بارندگی...
هر جور که باشی....

( ماهاتما گاندی )

‎خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ...
زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم .
تو ، نباید آنکسی باشی که من میخواهم ،
و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی .
کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت .
من باید بهترین خودم باشم برای تو
و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ....
خوب ِ من ، هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست 
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها . . .
زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،
همه سازهایش کوک نیست ،
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،
حتی با ناکوک ترین ناکوکش،
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،
به این سالها که به سرعت برق گذشتند،
به جوانی که رفت،
میانسالی که می رود،
حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت ،
بهاری که دارد تمام می شود کم کم،
ریز ریز،
آرام آرام،
نم نمک...
زندگی به همین آسانی می گذرد...
ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،
بدون ابر ...بدون بارندگی...
 هر جور که باشی....
    
                                ( ماهاتما گاندی )‎

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 13:48  توسط حميد امامي   | 

برخی اتفاقات در زندگی باعث میشه انسان استعداهای نهفته و ذاتی خودش رو کشف کنه...یکی از استعدادهای من در کارهای الکترونیکی و برقی است که تا پیش از این داستانی که براتون نقل میکنم کاملا پنهان مانده بود...
منزل اجاره ای ما یک خانه دو طبقه قدیمی حیاط دار بود در فلکه اشتیانی تهران نو... طبقه اول ما ساکن بودیم و طبقه دوم یک خانواده زرتشتی...هال منزل مشترک بود و جالب این بود که این خونه دو صاحبخونه داشت به این دلیل که خانه به ارث رسیده بود و مشاع محسوب میشد.یعنی صاحبخونه ما با صاحب خونه طبقه بالا فامیل بودند و اختلاف داشتند.که البته به این داستان زیاد مربوط نمیشه.
یک شب تعطیل پسر خانواده زرتشتی اومد پیش من و با کمال ادب گفت میشه خواهش کنم یک زحمتی رو برای ما انجام بدید؟گفتم خواهش میکنم در خدمتم. گفت: پدر و مادرم مسافرتند امشب بر میگردند.لامپ بالا سوخته قد ما نمیرسه شما لطف کن و این لامپ رو عوض کن..گفتم : حتما برو بالا من الان میام.
چند دقیقه بعد رفتم طبقه بالا صندلی رو گذاشتم زیر پا و آماده شدم برای تعویض لامپ.همین که لامپ رو در جا لامپی گذاشتم و پیچوندم صدای مهیبی بلند شد دورو بر لامپ شروع کرد به جرقه زدنهای وحشتناک ...خیلی خدا رحم کرد هم به من هم به اون خونه قدیمی که آتیش نگرفت.
چند لحظه ای که گذشت دیدم بنده خدا پسر همسایه از ترس خشکش زده و دهنش باز مونده از این همه تر و فرز بودن من در تعویض لامپ برق...ظاهرا ته لامپ سوخته سبب این رعد و برق ترسناک شده بود.
داستان به همین جا ختم نشد لامپ که عوض نشد هیچ برق کل منازل در فلکه آشتیانی یک هفته قطع بود!
خلاصه کلام این که اگر در کارهای الکترونیکی منزل سوالی داشتید در خدمتم.زیاده عرضی نیست.مخلصیم.

پ.ن:عکس تزیینی ست.

‎برخی اتفاقات در زندگی باعث میشه انسان استعداهای نهفته و ذاتی خودش رو کشف کنه...یکی از استعدادهای من در کارهای الکترونیکی و برقی است که تا پیش از این داستانی که براتون نقل میکنم کاملا پنهان مانده بود...
منزل اجاره ای ما یک خانه  دو طبقه قدیمی حیاط  دار بود در فلکه اشتیانی  تهران نو... طبقه اول ما ساکن بودیم و طبقه دوم یک خانواده زرتشتی...هال  منزل مشترک بود و جالب این بود که این خونه دو صاحبخونه داشت به این دلیل که خانه به ارث رسیده بود و مشاع محسوب میشد.یعنی صاحبخونه ما با صاحب خونه طبقه بالا  فامیل بودند و اختلاف داشتند.که البته به این داستان زیاد مربوط نمیشه.
یک شب تعطیل پسر خانواده زرتشتی  اومد پیش من و با کمال ادب گفت میشه خواهش کنم یک زحمتی رو برای ما انجام بدید؟گفتم خواهش میکنم در خدمتم. گفت: پدر و مادرم مسافرتند امشب  بر میگردند.لامپ بالا سوخته قد ما نمیرسه  شما لطف کن و این لامپ رو عوض کن..گفتم : حتما برو بالا من الان میام.
چند دقیقه بعد رفتم طبقه بالا صندلی رو گذاشتم زیر پا  و آماده شدم برای تعویض لامپ.همین که لامپ رو در جا لامپی گذاشتم و پیچوندم صدای مهیبی بلند شد دورو بر لامپ  شروع کرد به جرقه زدنهای وحشتناک ...خیلی خدا رحم کرد هم به من هم به اون خونه قدیمی که آتیش نگرفت.
چند لحظه ای که گذشت دیدم بنده خدا پسر همسایه از ترس خشکش زده و دهنش باز مونده از این همه تر و فرز بودن من در تعویض لامپ برق...ظاهرا ته لامپ سوخته سبب این رعد و برق ترسناک شده بود.
داستان به همین جا ختم نشد لامپ که عوض نشد هیچ برق کل منازل در فلکه آشتیانی یک هفته قطع بود!
خلاصه  کلام این که اگر در کارهای الکترونیکی منزل سوالی داشتید در خدمتم.زیاده عرضی نیست.مخلصیم.

پ.ن:عکس تزیینی ست.‎

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 13:46  توسط حميد امامي   |